--دارم باهات حــــرف میزنم! کلافه و خسته از این بحث تکراری، پوفی میکشم و به سمتش برمیگردم. -آخه حرف هات تکراریه بِراگَم (برادرم)! منم حوصلهی حرفهای تکراری رو اصلا ندارم. عادت دارد به حاضرجوابی های من...پس چرا چشمانش گرد میشود و ابروانش به سمت پیشانی پرواز میکند؟ نکند انتظار داشت به خاطر اتفاق سه ماه پیش، تارک دنیا بشوم و زبانم "الف" را "سین" تلفظ کند؟ من را این گونه شناختهاند انگار...یا بهتر است بگویم، من را اصلا نشناختهاند! با چند قدم بلند خود را به من میرساند و با همان اخم ِ به قوت خود باقی مانده، در صورتم فریاد میزند: --آدم نشدی نه؟! کِی می خوای این زبونت و کوتاه کنی جــــــانا؟ کِـــی؟ بی آن که توجهای به او داشته باشم، رو به مادرم میکنم. همانطور که دستانم به ترتیب ایمان و ایهام را نشانه میگیرد، میگویم: -پسرهات هم نمیتونن از رفتن منصرفم کنن! هیچ کس نمیتونه؛ پس اَره و اوره و شمسی کوره ردیف نکن اینجا، مامان! چشمهایش گرد میشوند و ناسزاهایش دل میسوزانند. --دهنت ِ ببند دخترهی نفهم، قبل از این که خودم بیام ببندمش. -حرف حق که میزنم دهنم ِ ببندم؟ ایهام با غیظ خطابم میکند و بازویم در دست ایمان اسیر میشود. من اما همچنان به مامان خیره ام که در سیاست رو دست ندارد. خوب می دانم که همین دست روی قلب گذاشتن ها و با بغض یک لیوان آب سر کشیدنهایش هم، فیلم و سیاست است! ایمان-ساکت شو حاضرجواب! بازویم را به ضرب از دستش بیرون میکشم و به تبعیت از خودش فریاد میزنم: -چرا ساکت بشم؟ زندگی ِ خودمه و خودم هم تصمیم میگیرم چیکارش کنم. به کسی هم اجازه نمیدم توش دخالتی داشته باشه. بابا با مشت روی میز میکوبد و من میلرزم از این همه خودخواهی و حق به جانبی! --نمیذارم بیشتر از این زندگیت و به گُه بکشی! اخمهایم درهم میشوند و با انگشت اشاره به خودم اشاره میکنم: -من تا اینجای زندگیم و به گه کشیدم؟ لابد تنهایی هم این کار و کردم...آره؟ ایمان مقابلم سینه سپر میکند و با حرص تشر میزند: --پَ نَ...ما کشیدیم! دریغ از کمی شرم...شرم از من نه؛ از وجدان ِ خودشان! از کوره در میروم و صدایم را روی سرم میاندازم: -زندگی ِ تو سالمه الان؟ تویی که برای خودت لعبت سفارش دادی و ژَنَگت (زنت) که از قضا اونجا کار میکرد رو برات کادوپیچ آوردن، زندگیت سالمه؟! رُک بودن و دهن بیچاک و بستم باعث میشود حرفی برای زدن نداشته باشند. در بین نگاه مات و مبهوت ِ همه، سنگینی نگاه خصمانۀ مبینا را به خوبی حس میکنم. پیش بینیام این است که ایمان به سمتم هجوم بیاورد و سیلیای نثارم کند اما...برخلاف انتظارم به سرعت سر جایش، پشت میز برمیگردد.
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 7 از 19
(از کل 186)