دیاستومی

نسخه نمونه پارت 7 از 19 (از کل 186)
--دارم باهات حــــرف میزنم!
کلافه و خسته از این بحث تکراری، پوفی می‌کشم و به سمتش برمی‌گردم.
-آخه حرف هات تکراریه بِراگَم (برادرم)! منم حوصله‌ی حرف‌های تکراری رو اصلا ندارم.
عادت دارد به حاضرجوابی های من...پس چرا چشمانش گرد می‌شود و ابروانش به سمت پیشانی پرواز می‌کند؟ نکند انتظار داشت به خاطر اتفاق سه ماه پیش، تارک دنیا بشوم و زبانم "الف" را "سین" تلفظ کند؟

من را این گونه شناخته‌اند انگار...یا بهتر است بگویم، من را اصلا نشناخته‌اند!
با چند قدم بلند خود را به من می‌رساند و با همان اخم ِ به قوت خود باقی مانده، در صورتم فریاد می‌زند:
--آدم نشدی نه؟! کِی می خوای این زبونت و کوتاه کنی جــــــانا؟ کِـــی؟

بی آن که توجه‌ای به او داشته باشم، رو به مادرم می‌کنم. همانطور که دستانم به ترتیب ایمان و ایهام را نشانه می‌‌گیرد، می‌گویم:
-پسرهات هم نمی‌تونن از رفتن منصرفم کنن! هیچ کس نمی‌تونه؛ پس اَره و اوره و شمسی کوره ردیف نکن اینجا، مامان!
چشم‌هایش گرد می‌شوند و ناسزاهایش دل می‌سوزانند.

--دهنت ِ ببند دختره‌ی نفهم، قبل از این که خودم بیام ببندمش.
-حرف حق که می‌زنم دهنم ِ ببندم؟
ایهام با غیظ خطابم می‌کند و بازویم در دست ایمان اسیر می‌شود. من اما همچنان به مامان خیره ام که در سیاست رو دست ندارد. خوب می دانم که همین دست روی قلب گذاشتن ها و با بغض یک لیوان آب سر کشیدن‌هایش هم، فیلم و سیاست است!

ایمان-ساکت شو حاضرجواب!
بازویم را به ضرب از دستش بیرون می‌کشم و به تبعیت از خودش فریاد میزنم:
-چرا ساکت بشم؟ زندگی ِ خودمه و خودم هم تصمیم می‌گیرم چیکارش کنم. به کسی هم اجازه نمیدم توش دخالتی داشته باشه.
بابا با مشت روی میز می‌کوبد و من می‌لرزم از این همه خودخواهی و حق به جانبی!

--نمیذارم بیشتر از این زندگیت و به گُه بکشی!
اخم‌هایم درهم می‌شوند و با انگشت اشاره به خودم اشاره می‌کنم:
-من تا اینجای زندگیم و به گه کشیدم؟ لابد تنهایی هم این کار و کردم...آره؟
ایمان مقابلم سینه سپر می‌کند و با حرص تشر می‌زند:
--پَ نَ...ما کشیدیم!
دریغ از کمی شرم...شرم از من نه؛ از وجدان ِ خودشان!

از کوره در می‌روم و صدایم را روی سرم می‌اندازم:
-زندگی ِ تو سالمه الان؟ تویی که برای خودت لعبت سفارش دادی و ژَنَگت (زنت) که از قضا اونجا کار می‌کرد رو برات کادوپیچ آوردن، زندگیت سالمه؟!
رُک بودن و دهن بی‌چاک و بستم باعث می‌شود حرفی برای زدن نداشته باشند. در بین نگاه مات و مبهوت ِ همه، سنگینی نگاه خصمانۀ مبینا را به خوبی حس می‌کنم.

پیش بینی‌ام این است که ایمان به سمتم هجوم بیاورد و سیلی‌ای نثارم کند اما...برخلاف انتظارم به سرعت سر جایش، پشت میز برمی‌گردد.