کیفم را به زور از روی میز برمیدارم و از کنار ِ هیکل ورزشکاریاش رد میشوم و میخواهم هرچه سریع تر این مهمانی را ترک کنم؛ اما بعد از چند قدم کوتاه، حوریا مقابلم میایستد و مانعم میشود. --چه شد؟ سر به چپ و راست تکان میدهم و چطور عامل بدبختیهایم را در بهترین حال ببینم و تحمل کنم؟ -نمیتونم...من نمیتونم! سرش را نزدیک تر میآورد و صدای ِ پچ پچ مانندش از میان صدای بلند موزیک، به زور به گوشم میرسد. --چی چی و نمیتونم؟ اول ِ کاری وا دادی؟ اصلا مشکل چیه؟ بگویم آنقدر حسودم که نمیخواهم دشمنم بیخبر از من، این طور در عشق و حال باشد؟ بگویم آنقدر ضغیفم که نمیتوانم بایستم و با نفرت در چشمانش نگاه کنم و انتقام تمام ِ لحظههای تباه شدهام را بگیرم؟ نه...به زبان آوردن این جملات غرورم را زخمی میکند. -از آدمایی که ریش و پشم دارن خوشم نمیاد...تا نافِش ریش داره چندشم میشه! مضحکترین بهانه را میآورم و او عاقلاندر سفیه نگاهم میکند: --مُخوای رنگم کنی ولی من باهات بزرگ شدم جانا! تو هیچ وقت به ظاهر هیچ کس اهمیت نمیدی و قضاوت نمُکُنی...من حتی یه بار هم ندیدم به کسی بگی زشت و بدهیکل و بدقیافه؛ پس منو رنگ نکن. تیرم به سنگ میخورد و حوریا هم نامردی نمیکند و من را کشان کشان به سمت میز برمیگرداند. --نیومده، میخواستی بری؟ به جمعیت ِ رقصنده زل زده و مطمئنا نخ دوم را میکشد و این بار در دست دیگرش لیوان پا کوتاهی قرار دارد. کنارش میایستم و نگاهم را روی استایل ِ عجیبش میچرخانم. تیشرت مشکی و گشادی همراه با شلوار جین آزاد یخیای پوشیده و نیم بوتهای یوقوری که به پا دارد، هم رنگ تیشرتش است. ناگهان سر میچرخاند و نگاه ِ آنالیزگرم را غافلگیر میکند و من اما از رو نمیروم. --انقد جذابم که نمیتونی از زبونت کار بکشی؟ جذاب؟ منکر جذابیتش نمیشوم اما آنقدر برایم منفور است که چشم روی این حجم از گیرایی میبندم و بلاخره دهان باز میکنم: -شاید انقدر مزاحمی که میخوام با نگاه از رو بری. یک تای ابرویش بالا می پرد و صدای قهقههی یوسف را از آن سر میز میشنوم. --داداش تو هم زخمی شدی که! نیم نگاهی به یوسف میاندازد و لبخندی از خندهی مسخرۀ رفیقش روی لبش مینشیند و زیرلبی غر میزند: --ببند گاله رو. صدای خندهی حوریا را هم میشنوم و آرام مانتو و شالم را درآورده و به دست خدمهای که درحال رد شدن است، میسپارم.
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 18 از 19
(از کل 186)