دیاستومی

نسخه نمونه پارت 19 از 19 (از کل 186)
نگاه‌های خیره‌ای را روی خود حس می‌کنم و زیر چشمی به حوریایی که از جلب توجه مسیح کیفور است، نگاه می‌اندازم. کمی سر درد دارم. حوریا که درخواست ِ رقص یوسف را قبول کرده و میان جمعیت غیب می‌شود، نمی‌دانم چه فحشی بارَش کنم.
نگاه کلافه‌ای نثار جناب مسیح که خیره به دختری درحال رقص جرعه‌ای از شراب می‌نوشد، می‌اندازم و می‌گویم:
-چرا نمیری همون جایی که حواست هست تا منم یه کم راحت باشم؟

بی این که چشم از وسط جمعیت بگیرد، لبخندی روی لب می‌نشاند که برق دندان‌های سفیدش چشمانم را می‌زند.
--همین قصد رو دارم؛ ولی تنهایی که نمی‌تونم برم برقصم.
و سر می‌چرخاند و از گوشۀ چشم به منی که کامل به سمتش برگشتم و به چشمانش خیره شده‌ام، نگاه می‌اندازد.
--مگه نه؟

عکس‌العمل نشان نمی‌دهم و بی‌حرف نگاهش می‌کنم که این بار او هم کامل به سمتم برمی‌گردد و قبل از نوشیدن ِ جرعه‌ی دیگری از لیوانش، می‌گوید:
--چشم‌های قشنگی داری!
-الان سعی داری باهام لاس بزنی؟
صدای تک خنده‌اش از میان صدای بلند موزیک و جمعیت به سختی به گوشم می‌رسد و شیطنت آمیز خیره‌ام می‌شود.
--عه! لو رفتم؟

نگاهی به تتوی انگشتانش که دور ِ لیوان حلقه شده، می‌اندازم. روی انگشت اشاره تار عنکوبت، انگشت وسط یک تابوت و صلیب کوچکی روی آن حک شده، انگشت حلقه یک اسکلت و انگشت کوچکش قلبی که نصفش سیاه شده.
--خوشت اومده؟
شانه بالا می‌اندازم:
-بد نیستن!
--اگه باهام برقصی معنیشو بهت میگم.

-اگه قول بدی دیگه هم رو نبینیم باهات می‌رقصم.
سریع سر تکون می‌دهد و می‌گوید:
--اوهوم. قبوله!
نفس عمیقی می‌کشم که لیوان را روی میز می‌گذارد و دستش را کمی مقابلم دراز می‌کند. من اما بعد از انداختن ِ نیم نگاهی به دستش، از کنارش می‌گذرم و به سمت جمعیت قدم برمی‌دارم.

صدایش را از پشت سرم می شنوم.
--هی! واقعا بی‌شعوری یا اَداشو درمیاری؟
کلافه می‌ایستم و به سمتش برمی‌گردم؛ ولی محکم به قفسه‌ی ستبر سینه‌اش برخورد می‌کنم. دستش بی هیچ مانعی روی پوست کمرم می‌نشیند و من می‌لرزم.
-چه خبرته؟ چشم‌هات اشکال داره؟