دیاستومی

نسخه نمونه پارت 1 از 19 (از کل 186)
-دیگه نفس کشیدن تو این شهر لعنتی اَرام(برام) سخته! یاد خاطرات افتادن و دَم نزدن...سخته! لبخند زدن سخته. دیگه همه چی سخته! از چند ماه پیش گفتم میرم...و میرم. شما هم اگه ناراضی هستی، نباش مادر ِ من. نباش!

و بی توجه به مامان که آماده جیغ و تشر است و بابا که اخم ِ همیشگی‌اش در مقابل من را روی پیشانی دارد، به سمت اتاقم می‌دوم و برای بستن در تمام زور و قدرتم را به کار می‌گیرم.
محظ احتیاط کلید را هم در قفل می‌چرخانم تا مبادا مامان بر سرم آوار شود. نفسم را آه مانند از سینه خارج می‌کنم و بعد از لحظه‌ای مکث، به سمت تلفن همراهم که روی میز کامپیوتر مشکی رنگ است هجوم می‌برم.

روی نام مخاطب مورد نظر را با انگشت شصت لمس می‌کنم. همانطور که تلفن را بین شانه و گوشم حبس کرده‌ام، در کِشو‌ی میز کامپیوتر به دنبال شارژر می‌گردم.
تعداد بوق‌ها زیاد شده و تقصیر مخاطبم نیست که من کمی بیش از حد بی حوصله‌ام این روزها!

--جانم عزیزم؟
بلاخره جواب می‌دهد. جواب می‌دهد و من از همیشه کفری تر هستم و طبق معمول سر ِ او خالی می‌کنم حال خرابی‌هایم را:
-قِزِل قُورت!(کوفت) کدام گوری بودی که انقدر دیر جواب دادی؟ نمیگی شاید من دارم می‌میرم که هی زنگ میزنم؟

و او طبق معمول با نهایت ِ مهربانی جوابم را می‌دهد:
--ببخشید جونم! دستم بند بود.
جدا فکر می‌کنم خر است، یا چند تخته کم دارد که اینطور در برابر من ِ بی اعصاب سکوت می‌کند. اگر جای حوریا بودم، قطعا خودم را تیکه و پاره می‌کردم و بعد از به فحش کشیدن کل خاندانم، کات...بلاک فوراِور!

مردمک چشمانم را درکاسه می‌چرخانم و بی مقدمه می‌گویم:
-باید ببینمت! دیر نکنی که منتظر بمان نیستم.
مجال خداحافظی و حرف دیگری به او نداده و تماس را قطع و با سریع ترین حالت ممکن شروع به آماده شدن می‌کنم.

هنوز هم صدای مامان و غر و لندهایش از پس ِ دیوارهای اتاقم شنیده می‌شود و اوقاتم را رو به تلخی سوق می‌دهد.
صرفا برای زیادی ساده نبودن، برق لب را روی لبم می‌کشم و نگاهی به لب‌هایم داخل آیینه می‌اندازم. لبخند می‌زنم...حالم بهم می‌خورد! از خودم، از لب‌هایم، از این بیست و هفت سال زندگی!

اشک ِ چشمانم را با پلک زدن‌های متوالی سرکوب کرده و برق لب را بیشتر و بیشتر روی لبم می‌کشم. خوب است...البته اگر لبخند نزنم! لباس های راحت و ساده‌ای می‌پوشم و این روزها برای آرایش و به خود رسیدن از همیشه خسته تر ام.

دستی به موهای حالت دارم که تا وسط بازوهایم قد دارد، می‌کشم و گوشی به دست و کیف بر دوش به سمت بیرون از اتاق راه میوفتم. بعد از نگاهی به اطراف، متوجه میشوم که بابا نیست و مامان همانطور که مشغول صحبت کردن با تلفن است، پشت به در اتاق و روی مبل نشسته.

--کُرَه چی بگم! هرچی بهش میگم روله گیان(بچه جان) تو رو چه به تهران...مگه گوش می‌گیره؟