همخانگی با حوریایی که تمامِ اخلاقیات مرا از حفظ است و همۀ اهدافم را از بَر است، سخت نیست. تنها بدیای که دارد، لوس بودن اوست. این که تا به او میگویم بالای چشمانش ابروست، قهر میکند و به چشم و ابرویش برمیخورد. کلید را در قفل میچرخانم و وارد که میشوم، صدای حوریا کل ِ خانه را پر کرده. بلند بلند، درحالی که کل خانه را با قدمهایش طی میکند با مادرش حرف میزند. کیفم را روی اُپن میگذارم و از پارچ داخل یخچال، لیوان آبی پر میکنم. --وَی مامان دیدی ای دختر ِ لیلا چه استوریای گذاشته بود؟ لیوان ِ آب را یک نفس سر می کشم و با حسرت نگاهش میکنم. خیلی بد بختم که برای غیبت کردن ِ دیگران هم غبطه میخورم؟ من هیچ وقت با مادرم این گونه تلفنی یا حتی رو در رو حرف نزدم. در جواب ِ قربان صدقههایی که نبود، "خدانکنه" نگفتم. روی میز نهارخوری چهار نفرهای که در آشپزخانه قرار دارد، مینشینم و نیم نگاهی به لیست تماسهایم می اندازم. دو روز است برخلاف ِ خواست خانوادهام از خانه بیرون زدهام و...چرا لیست تماسهایم خالیست؟ چرا هیچ کس هیچ خبری از من نمیگیرد؟ فقط چندین پیامک ِ فحش از برادرهایم دریافت کردهام. یعنی مامان نگران نمیشود؟ بابا نمیترسد؟ برادرهایم غیرتی نمیشوند؟ و من انگار از یادها رفتهام و خودم هنوز نمیتوانم باور کنم. --هِــــی با تو ام! از عالم خیالات تلخم به آشپزخانه پرت میشوم و حوریایی را میبینم که دستانش را مقابل ِ صورتم تکان میدهد. --باز داری به او جعلق فکر مُکُنی؟ سر به چپ و راست تکان میدهم: -نه! او لیاقت فکر کردن نداره. دارم به خانوادهام فکر مُکنم. --به چی ِ خانوادهات؟ -به بیخیالیشان نسبت به من! درجا متوجۀ منظورم میشود و مغموم و ناراحت نگاهم میکند. او هم مثل من حرفی ندارد برای گفتن! او هم مثل من در برابر این حجم از بی رحمی ِ خانوادهام متعجب و لال است. --خیلی خب! حالا میخوام یه خبر بهت بدم...پشم ریزون. با اخمی از سر کنجکاوی نگاهش میکنم و سر به معنای مثبت تکان میدهم. همانطور که ملاقهی در دستش را با اَدای هر حرف بالا و پایین میکند، میگوید: --بلاخره یه راه برای به غلتک افتادن ِ کارمان پیش آمد. این که کار احمقانهای که میخواهم انجام بدهم را مال خودش هم میداند و تنهایم نمیگذارد، یک دنیا حس خوب به قلبم سرازیر میکند. درحال حاضر تنها کسی که مقابلم نیست و پشتم است، حوریا ست. -چه؟ --کاشف به عمل اومده که جناب ِ مسیح فردا شب مهمونی دارن. ما هم میریم تا بلاخره بشناسیمش! ابروهایم از فرط تعجب بالا میپرند و حوریا تا میخواهد به سمت اجاق گاز برود، مچ دستش را میگیرم و مقابل ِ خودم نگهش میدارم. -او وقت تو از کجا فهمیدی؟ لبخند دندان نمایی که میزند، نشان دهندۀ این است که باز کار عجیب و دور از باوری انجام داده است.
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 13 از 19
(از کل 186)