میخواهم بگویم دلم خنک شده. از ته دل بگویم "آخیش...تلافی کردم"؛ اما دلم به حال خودم که مجبورم در این موقعیتها قرار بگیرم میسوزد. مامان لب به نفرین میگشاید و مدام با مُشت به قفسه سینهاش می کوبد. --الهی داغِت بمینه دِ دلم دختـــر! (داغت بمونه به دلم) دِق کنی که دقم دادی. خیر از جوانیت نبینی بچه...این چه حرفی بود؟ لبخند تلخم، گویای همه چیز است. لبخندی که کجی ِ لبهایم را به رخ میکشد و این نفرینها برای چیست؟ مگر من خیر از جوانی دیدهام؟ مگر زندهام؟ داغم بر سر دل ِ خودم سنگینی میکند...او چطور؟ او هم داغ ِ مرا حس میکند؟ اینها نفرین است...یا حقیقت؟ چیزی نمیگویم. فقط با سکوت به چشمان مادری که من را از بیست و شش سال پیش نخواسته، نگاه میکنم. مبینا-کُرَه مامان شما دیگه این دختر و نفرین نکن! خدا خودش این و زده. نمیبینی چه بدبخته؟ چه می گوید؟ با من است؟ من را مسخره میکند؟ به ثانیه نکشیده، نگاهم از روی چشمان ِ تیرهی مامان تا روی چشمهای مبینا جست میزند. ناخودآگاه و از روی حرص، قهقههای سر میدهم و منتظر نمیمانم که کسی با نگاهش توبیخش کند و سریع به سمت میز میروم. همین که مقابلش، درست آن طرف میز میایستم، قبل از همه چیز نگاه آغشته به خشم و نفرتم را به چشمانش میدوزم؛ سپس بی این که نگاه بگیرم پارچ مملو از نوشابه را برمیدارم و با یک حرکت غیر منتظره، تمام محتویات پارچ را روی سر و هیکل مبینا خالی میکنم. صدای خرناس ِ ناشی از شوک و بهتش که بلند میشود، لبخندم جان میگیرد. دهانش باز مانده و درخودش جمع شده و مرا با چشمهایی گرد شده نگاه میکند. این نوشابه، آبی شد بر روی آتشم...دلم را خنک کرد. یک تای ابرویم را بالا میاندازم و با آرامش دستانم را به هم میکوبم تا خاکهای فرضی را بِتکانم. -هیچ وقت نباید بزرگ تر از دهن حرف زد، زن داداش! وگرنه جا خدا، خودم میزنمت. میان حرفم نیم نگاهی به بقیه میاندازم تا متوجهی حالشان بشوم. بابا مثل همیشه خنثی نگاهم میکند. مامان با چشمانی گرد شده و ایمان با اخم و مشتهایی گره خورده! نکنه هنوز هم من مقصرم؟ دیگران حرف اضافه میزنند و من مقصرم؟ قشنگ نیست؟! این حجم از محبت و طرفداری ِ خانوادهام...قشنگ نیست؟ اما منی که دیگر به این قشنگیهای خانواده عادت کردهام، کَکم هم نمیگزد. چهرهام را درهم میکنم و چینی به بینیام میدهم و حرف ِ آخر را میزنم: -یه حمام هم برو.
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 8 از 19
(از کل 186)