دیاستومی

نسخه نمونه پارت 6 از 19 (از کل 186)
--حالا انگار چه تُحـ...
دست که به سمتش دراز می‌کنم، حرفش را می‌خورد و کف ِ دو دستش را مقابلم نگه می دارد:
--خیلی خب...خیلی خب!
اخم‌هایم را به نشانه صلح و پیروزی باز می‌کنم و فنجان قهوه را به لبم می‌چسبانم و به جنگ پیش رو که نام ِ شام به خود گرفته، فکر می‌کنم.
*****

--که مُخوای بری تهران...آره؟
دستم که در راه ِ بردن قاشق به سمت دهانم است، در هوا خشک شده و همزمان صدای قاشق و چنگالی که در سالن پیچیده هم قطع می‌شود.
 نگاهی از گوشۀ چشم به ایمان، برادر ِ بزرگ ترم می‌اندازم و بی توجه به چشم‌های مصمم و خشمگینش، جرعه‌ای از نوشابۀ داخل لیوان می‌نوشم.

بابا-ایمان! الان وقتِش نیست؛ بذار بعد شام.
ایمان-جانا؟ با تو بودم.
اعتنا نکردنم باعث ِ بالا رفتن تُن صدایش می‌شود:
--جــــــــانا؟
قاشق را در ماست فرو می‌کنم و با آرامشی ساختگی صرفا برای حرص دادنش، به چشمانش خیره می‌شوم. صدای همسرش مبینا که بلند می‌شود، اعصاب نداشته‌ام مرزهای خط خطی شدن را جا به جا می‌کند!

--کر هم شد الحمـ...
نگاه از بشقاب می‌گیرم و چنان با خشم و مملو از انزجار به چشمان بادامی اش زل میزنم که حرف در دهانش می‌ماسد.
ایمان-جانا!
مامان-جانا براگت(برادرت) با توعه.

نگه به ایمان می‌دوزم و سر به معنای "چیه" تکان می‌دهم. خوب می‌دانم که این آرامش ِ تصنعی‌ام حسابی او را به جلز و وِلز می‌اندازد.
ابروان پرپشت و مشکی رنگش را درهم می‌کند و دوباره می‌گوید:
--پرسیدم مُخوای بری تهران؟
همانطور که با قاطعیت به چشمانش زل زدم، از پشت میز بلند می‌شوم.

-عا! دارم میرم.
ریشخندی می‌زند و بادی به غبغب می‌اندازد:
--اون وقت کی به شما اجازه داده؟
با سر به بابا که سر ِ میز نشسته است اشاره می‌کنم؛ ولی بابا سر به نشانۀ منفی می‌جنباند و منی که مات و مبهوت می‌مانم. روی چه حسابی فکر کردم که از من دفاع می‌کند؟

 او هنوز هم همان پدری‌ست که جوانی و زندگی‌ام را با خودخواهی تباه کرد و در نهایت من را منقصر دانست. این خانواده...همان خانواده‌ای ست که سال‌ها کمبود‌های جسمانی‌ام را به رخم کشید.
مگر من دخترشان نبودم؟ مگر نمی‌گفتند دخترها برای پدرانشان، عزیز تر اند؟
نفسی آه مانند می‌کشم و بی هیچ حرفی، قدم‌های پرشتابی به سمت اتاقم برمی‌دارم؛ اما هنوز قدم اول به دوم نرسیده، صدای فریاد ایمان چهارستون خانه را می‌لرزاند.