دیاستومی

نسخه نمونه پارت 12 از 19 (از کل 186)
ماشین را خیلی دور تر از آموزشگاه پارک کرده‌ام و مجبورم مسیر طولانی‌ای را قدم بزنم. از کنار مغازه‌های رنگارنگ و مردمانی که هر کدام به سمتی می‌دوند، می‌گذرم و فکر می‌کنم.
به سه ماه پیش فکر می‌کنم...
به این که چجور شکست خوردم و مقابل ِ همه خورد شدم.
به این که نقص ِ کوچک صورتم، بی رحمانه در سرم زده شد و متهم شدم به خواستنی نبودن.

به این که الان خانواده‌ام چه حالی دارند...خوش حالند، ناراحتند یا عصبانی.
به خانوادۀ دریا دل فکر می‌کنم...به مسیح!
به چیز‌هایی که در سر دارم.
چیزی محکم به شانه‌ام برخورد می‌کند و چند قدمی به عقب پرت می‌شوم. مرد ِ جوانی یکه خورده به من و دفتر دستک‌هایش که روی زمین ریخته نگاه می‌کند و قبل از این که حرفی بزند، من طلبکارانه می‌توپم:
-حواست کجاست آقا؟ یه طرفم کنده شد.

خم می‌شود و همانطور که تند تند وسایلش را جمع می‌کند، خیلی آرام و مودبانه می‌گوید:
--این و من باید بگم خانم؛ نه شما!
چشم غره‌ای نثار ِ سری که زیر انداخته می‌کنم و همانطور که هنگام ِ رد شدن از کنارش پایم را روی یکی از دفترها می‌گذارم، جواب می‌دهم:
-پایین تر یه مطب چشم پزشکی دیدم؛ حتما سر بزن.
و بی این که منتظر پاسخی از جانبش باشم، از آن جا دور می شوم. الان اگر حوریا همراهم بود، مرا به فحش می‌بست و می‌گفت که چقدر بی ملاحضه و بی شخصیت هستم.

اما روزگار مرا بد بار آورده...به من این گونه یاد داده. تقصیر دانش آموز چیست وقتی معلمش درس دادن بلد نیست؟
بلاخره به لامبورگینی‌ام می‌رسم و بعد از سوار شدن، اول زنگی به حوریا می‌زنم و حتی مهلت سلام دادن هم نمی‌دهم.
-شام چه داریم؟
--علیک سلام! بتَرَکی که همیشه عزای شکمتَه گرفتی. کار چه شد؟

چشم در حدقه می‌چرخانم و قفل فرمان را زیر پاهایم می‌گذارم.
-میام تعریف مُکُنم نفله! میگم شام چه داریم؟
--گشنه پلو با خورشت دل ضعفه!
-زهرمار؛ تو چه غلطی مُکنی از صبح تو اون خانه؟ یعنی راستی راستی هیچی درست نکردی؟
صدای خندیدنش که در گوشم می‌پیچد، خیالم از شوخی بودن ِ ماجرا راحت می‌شود. حتی حوریا هم می‌داند که من سر ِ شکم شوخی نمی‌فهمم.
--ماکارونی درست کردم.
-ماکارونی سیر مُکُنه مگه؟ پلو درست می‌کردی.

نوک انگشتانم را به هم می‌چسبانم و انگار که حوریا مقابلم نشسته و مرا می‌بیند، می‌گویم:
-پُ...لو!
بعد از چندین ثانیه شنیدن ِ نفس‌های تند و عصبی‌اش، تلفن را قطع می‌کند و من بعد از نیم نگاهی به صفحۀ گوشی و فحشی دل و قلوه‌دار، به سمت خانه‌ای که دو روز است در آن ساکن شده‌ام راه می‌افتم.