در سکوت نگاهم میکند و من همانطور که اخم کرده و با کج خلقی خیرهاش شدهام، با ناخنهای بلندم روی میز ضرب میگیرم. -چی ازت خواستم؟ --هنوز چیزی از اون لحاظ دستگیرم نشده خو... و این را درحالی میگوید که لب برچیده و با مظلومانه ترین حالت ممکن به من نگاه میکند. نکند فکر کرده که من یکی از آن دوست پسرهای مَلنگش هستم که با این ادا و اطوارها دلم به رحم بیاید؟ این بار به جای ناخنهایم، کف ِ دستم روی میز مینشیند و نگاه اطرافیان را به سمتمان میکشاند. -باید دستگیرت بشه...فهمیدی؟ هرچه سریع تر! پشت چشمی نازک میکند و سری به نشانۀ مثبت تکان میدهد. فنجان قهوهام که روی میز مینشیند، بلافاصلع انگشتانم را دور فنجان حلقه م کنم و زیر چشمی حوریایی را که با ولع شِیکش را میخورد، زیر نظر میگیرم. -فردا راه میوفتیم. یکه خورده سر بلند میکند و با حالتی اعتراضگونه به پُشتی صندلیاش تکیه میدهد: --فردا؟ یعنی چه؟ به همین زودی؟ -جو داخل خانه خرابه! امشب مذاکره داریم و از همه مهم تر، برا گیانم (داداشهای عزیزم) هم قراره تو مذاکره حضور به عمل بیاورند. لحن ِ حرصی و رسمی حرف زدنم، او را به خنده میاندازد و میان خنده اش اظهار ِ تعجب میکند: --اوه! پس اوضاع ریشاسه یَک. (اوضاع بهم ریخته) سر به معنای مثبت تکان میدهم و با چشمانی ریز شده به بخاری که از قهوه بلند میشود، زل میزنم: -حسابی! ولی من بیدی نیستم که با ای بادها برقصم. --در اصل با او باده میلرزن! چشم غرهای نثار چهره خندانش میکنم و خندهام را میخورم: -من مُخوام برقصم...مشکلیه؟ --جووون تو فقط برقص! و صدای خندههایش دیوار کافه را میلرزاند و من لب میگزم تا حتی یک لبخند خشک و خالی هم باعث ِ کج شدن لبهایم نشود. --فردا که نمیشه...تا بلیط هواپیما گیر بیاریم، طول میکشه جــونم. -کی گفته قراره با هواپیما بریم اون وقت؟ --چــــه؟! یعنی چه؟ پس قراره با چه بریم؟ -با ماشین ِ من. تمسخر وار میخندد و میان خندههایش، بریده بریده میگوید: --پــرا...یــد؟ سگرمه درهم میکنم و کمی به سمتش مایل میشوم. دست دراز کرده و گوشت بازویش را که میان انگشت شصت و اشارهام میگیرم، صدای نالهاش بلند میشود. خود را به زور عقب میکشد و من با خونسردی یک تای ِ ابرویم را بالا میاندازم: -دیگه به ماشین ِ من توهین نکنیها!
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 5 از 19
(از کل 186)