ابروهایش از رُک بودنم بالا میپرد و حوریا از کجا تا کجا لبش را میگزد و کیفم را که روی میز میکوبم، بلاخره رویش کم میشود و چشم میگیرد. --یوسف بلاخره دُمت قیچی شد بزغاله؟ صدای بم و زنگداری این جمله را از پشت سرم میگوید و تا میخواهم برگردم، گرمای حضورش را کنارم حس میکنم. آرنجش را به میز تکیه میدهد و من کمی خود را عقب میکشم تا فاصلهی اجتماعی بینمان حفظ بشود. مردی را میبینم که موهای بلندش را پشت سرش بسته و چند تار از جلوی موهایش روی پیشانشاش رها شده. ریشهای نسبتا متوسطی دارد و چشمهای قهوهای و بینی ایتالیاییاش، جذابیت خاصی به چهرهاش بخشیده. یک تای ابرویم را بالا میاندازم و چشم به جمعیت ِ رقصنده میدوزم. --سیگار؟ نیم نگاهی به پاکت ِ در دستش و سپس نخ سیگار ِ لای لبهایش میاندازم و باز سکوت میکنم و او بی این که از رو برود، فندکش را زیر ِ سیگارش میگیرد و پُک عمیقی می زند. --اسمت؟ دود را در صورتم فوت میکند و من با چهرهای درهم شده، کامل به سمتش برمیگردم و همانند خودش آرنج به میز تکیه داده و مستقیم به چشمهایش زل میزنم. --ببیینم...زبون داری؟ طاقتم طاق می شود و همین که می خواهم دهن باز کنم، حوریا خود را با دو آرنج روی میز پرت میکند و با چهرهای بشاش، ظاهر ِ نسبتا جذاب مرد مقابل را زیر نظر میگیرد. --اسمش جاناعه! اسم تو چیه؟ پوزخندی روی لبش مینشیند و با همان دستی که سیگار لای انگشتانش است، به حوریا اشاره میکند: --زبونت اینه؟ حوریا منتظر و من با حوصلهای که به شدت سر رفته نگاهش میکنیم و او دختر ِ زیبایی که از کنارمان رد میشود را با چشمانش میخورد. --اسمم مسیحه! جا خورده به حوریایی که با دهانی باز به من خیره شده، نگاه میکنم و نمی دانم از چشمانم چه میخواند که ابرو بالا میاندازد و میپرسد: --مسیح ِ ...؟ بلاخره چشم از آن دختر میگیرد و همانظور که با چشمانی ریز شده به حوریا زل زده، پُکی به سیگارش میزند. --این مهمونی یه مسیح داره فقط! خودش است...بغضی گلویم را میفشارد و دندانهایم را محکم روی هم فشار میدهم تا منفجر نشوم. چقدر شاد و راحت است و من اصلا چشم ِ دیدن این را ندارم!
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 17 از 19
(از کل 186)