دست به سمت ِ ضبط برده و صدایش را زیاد میکنم: -«باید نفس بکشم، توی هوای خودم باید که سر بذارم، رو شونههای خودم باید که گریه کنم، واسه عزای خودم شبونه گل ببرم، خودم برای خودم نشد نشد که بیام بازم به دیدن تو نشد نفس بکشم، نفس کشیدنتو روزهای تار منه، شب های روشن تو چقد غریبه شدی، منم، منم، من ِ تو» مقابل حوریای سانتال مانتال کرده، پا روی ترمز میگذارم و با لحن ِ شوخی که فقط وقتی حوریا را میبینم در من نمایان میشود، میگویم: -خوشگلها رِ میدوزِنا! (میدزدن) بعد از تک خندهی همیشه دلبرانهاش سوار میشود و گونهام را میبوسد. سلام راسته کارش نیست هیچ وقت! فرمان را میچرخانم و نیم نگاهی به صورت ِ غرق در آرایشش میاندازم؛ کمی بیشتر از کمی در آرایش افراط میکند. -علیک سلام! باز میخندد و من به آزادانه خندیدنهایش غبطه میخورم. همانطور که گوشی به دست تند تند چیزی تایپ میکند، میگوید: --سلام جونم! چونی؟ (چطوری) کوتاه جواب میدهم: -خوبم! دروغ که حناق نمیشود...میشود؟ کم کم دارد جزو عادتهای روزمرهام به حساب میآید این "خوبم"های از درون افتضاح! --«هنوز رویای تو دنبال منه هنوز زخمهای تو رو بال منه هنوز از خواب خوشت میپرم هر شب ببین، تقدیر بده بی خبرو ببین طوفانی چشمهای تر و ببین تو دوری و تنها ترم هر شب.» میفهمد حال ِ خرابم وصف نشدنیست که آن طور خیره به نیم رخم خشکش میزند. مگر می شود حوریا با یک آهنگ احوال من را نفهمد؟ آن هم این آهنگ که ماههاست از این ضبط پخش میشود...از موبایلم پخش میشود...از هدفون و لپتاپم پخش میشود...از چشمانم کلمه به کلمهاش پخش میشود! --«باید نفس بکشم، توی هوای خودم باید که سر بذارم، رو شونههای خودم باید که گریه کنم، واسه عزای خودم شبونه گل ببرم، خودم برای خودم» با لحنی درمانده و خسته لب میزند: --بس نِمُکُنی جونم؟! بغض گلویم را میفشارد و من از درون زجه میزنم ولی از بیرون؟ اخم روی پیشانی مینشانم و با دقتی ساختگی به جاده خیره میشوم. جانا در دهانش نمیچرخد و "جونم" را لقبم میکند. من اگر یک روز این "جونم"ها را نشنوم، چه میشوم؟ منی که در این چند ماه به اندازهی نفسهایم به حوریا وابسته شدم و...آخر کسی به جز او برایم نمانده!
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 3 از 19
(از کل 186)