دیاستومی

نسخه نمونه پارت 2 از 19 (از کل 186)
باز هم نقل مجلس شده‌ام؟ و چقدر عجیب و دردآور است که در خط ِ مقدم، مامان ایستاده است. مثل همیشه!
سعی می‌کنم کمتر صدایی ایجاد کنم تا توجه مامان جلب نشود که اگر شود...باران توپ و تشر از آسمان برایم می‌بارد.

سوئیچ ماشینم را از روی اُپن چنگ می‌زنم و سه پله‌ای که منتهی می‌شود به در ِ خانه را پایین می‌روم. در جا کفشی را باز می‌کنم و کتونی‌های مشکی رنگم را بیرون می‌کشم.
همین که کفش را پا میزنم، صدای سرزنش گونه‌اش بلند می‌شود:
--جانـــا؟!

مات بر جا می‌مانم. بی آن که برگردم و نگاهش کنم، پاسخ می‌دهم:
-بله؟
--عزیزم مَ بعدا بهتان زنگ میزنم. فعلا!
و بعد صدای قدم‌هایش که به من نزدیک می‌شوند...
--هَم اَرا کو؟ (دوباره کجا داری میری؟)
-کار دارم!
--چه کاری؟

برمی‌گردم و نگاه در صورت ِ سفیدش می‌چرخانم. موهای زیتونی رنگش را دید میزنم و این تنها نگاه است که برای جواب نصیبش می‌شود. من خیلی وقت است که دیگر آدم جواب پس دادن نیستم...هنوز نفهمیده؟!
--برای شام خانه باش!
-مهمان داریم مگه؟
سر تکان می‌دهد و آن سه پله را طی کرده و مقابلم می‌ایستد:
--داداشت این‌ها شام اینجان.

پوزخندی از سر تمسخر میزنم و سر به معنای مثبت تکان می‌دهم. باز حرف از رفتن ِ من شد و شام اینجا بودن برادرهایم شروع! تعجب کردم؟ هیچ!
بی هیچ حرفی رو بر می‌گردانم و همین که دستم به دستگیره می‌رسد، تاکید می‌کند:
-یادت نره که زود برگردی. کمک لازمَم!
این بار پوزخندم صدا دار است...

--چرا؟ مگه تو مُخوای شام درست کنی؟ مثل همیشه بابا از رستوران میاره دیگه.
حرف ِ حق را که میزنی سکوت عایدت می‌شود! خوب است که بابا صاحب چند شعبه رستوران است که اگر نبود، ما از گرسنگی می‌مردیم. به یاد ندارم مامان یک بار هم غذا پخته باشد. او همیشه درگیر ِ مهمانی‌های آنچنانی دوست‌هایش بوده و هست!

مسیر بین در خانه و در ورودی را با قدم‌های تندم تقریبا می‌دوم. باران توپ و تشرهایش بر سرم نازل نشد، چون شب خیلی راحت تر می‌توانست هم دست ِ دو برادر آدم‌نما ام بشود و آن وقت...کارش را شروع کند!
سوار پراید سفید رنگم که مقابل در خانه پارک شده، می‌شوم و دستی از سر محبت به روی فرمانش می‌کشم. شاید تنها چیزی که من به آن عشق می‌ورزم، همین ماشین است. البته حالا اینطور شده وگرنه...من قبل تر ها، عشق‌هایم را ورزیده و چوبش را بد خورده‌ام. بد!