دیگر آتش میگیرد و من به چشم خود جلز و ولز کردنش را میبینم و با خونسردی تمام به سمت اتاقم میروم. صدای بحث همچنان از پشت در اتاق میآید و ایمان میگوید که اجازهی رفتن به من نمیدهد. درحالی که خبر ندارد من، فردا ساعت پنج صبح راهی ِ تهران هستم. *** --«باید نفس بکشم توی هوای خودم باید که سر بذارم رو شونههای خودم باید که گریه کنم واسه عذای خودم شبونه گل ببرم...خودم برای خودم» نگاهی به ساعت مچیام که پنج و سی دقیقهی صبح را نشان میدهد، میاندازم. نوچ زیرلبیای میگویم و در دل روح ِ عمهی حوریا را مورد عنایت قرار میدهم. اگر صبح به این زودی نبود، دست روی بوق و کوچه را روی سرم میگذاشتم. این بشر چرا شعور ِ آن تایم بودن ندارد؟ --«انگار کسی فکر پریشونی من نیست کسی تو شب بارونی من نیست دیگه وقت پشیمونی من نیست انگار تو قلبم غم ِ دلخواه تو مونده هنوز قلب من همراه تو مونده هنوز پشت سرم آه تو مونده انگـار» انگشت اشارهام را چندین بار روی لب زیرینم میکشم. امیدوارم حوریا باز روی آهنگ ِ سه ماه خواب و خوراک شدهام کلید نکند، که اگر بکند دیگر نمیتوانم جلوی خودم رو بگیرم و درشت بارش نکنم. در افکار خود غرقم که در ماشین باز میشود. ماتحت ِ مبارکش که بر روی صندلی شاگرد جا خوش میکند، دهان برای اعتراض باز میکنم؛ اما پیشدستی کرده و سریع گونهام را میبوسد: --قربانت بشم جونم!مراسم خدافظی طول کشید دیگه. در دل پوزخند تلخی نثار ِ خودم میکنم...او مراسم خداحافظی با خانواده داشت و من یواشکی از خانه بیرون زدم! او مادر و پدرش را در آغوش کشید و من؟ قاب عکس ِ مادر و پدرم را! حسودی نمیکنم اما غبطه...زیاد میخورم. در سکوت رو برمیگردانم و استارت میزنم و غرغرهای حوریا را زیر سبیلی رد میکنم. --اَه...باز هم این آهنگ! دیگه حالم داره بهم مُخوره از هرچی آهنگه ها...خودت خسته نشدی خدایی؟ فرمان را برای سر و ته کردن میپیچانم و میغرم: -اول صبحی سگم حوریا...بگیر بخواب تا پاچهات و نگرفتم. همان طور که صندلی را میخواباند تا موقعیت خوابیدن را برای خود فراهم کند، جواب میدهد: --تو کِی سگ نیستی؟ من دارم میخوابم ولی هوشیارم. حواست و بده به رانندگیت نه این آهنگ مزخرف ِ رگ زنی! رسیدیم بیدارم کن.
دیاستومی
نسخه نمونه
پارت 9 از 19
(از کل 186)