دیاستومی

نسخه نمونه پارت 4 از 19 (از کل 186)
--سه ماهه که هروقت نشستم تو این خراب شده همین آهنگ رو پخشه! خسته نشدی دختر؟ به خدا که خود ِ این آهنگ هم خسته شد. قفلی بزن رو یه چی دیگه، قربون سَرِت!
سعی می‌کنم ریلکس باشم وقتی می‌خواهم بگویم:
--از این آهنگ خوشم میاد.

--جانا!
خوب می‌دانم که چه می خواهد بگوید...پس با لحن مملو از تحکم و جدیت، متقابلا اسمش را صدا میزنم:
-حوریـــــا!
سکوت می‌کند و اجازه می‌دهد من باز در آهنگ و جملات ِ بی رحمش غرق شوم. چه زود کوتاه آمد...همه‌شان زود کوتاه می‌آمدند از خوب کردن حال من ِ غرق شده! کمی...فقط کمی پا فشاری و نه به ترحم می‌خواستم. فقط ِ فقط کمی!

حدودا پنج دقیقه به سکوت می‌گذرد و ناگهان حوریا، با صدای لبریز از عصبانیتش سکوت ِ بینمان را می‌شکند:
--چه کارم داشتی که گفتی بیام؟
لبخندی که می‌خواهد تا روی لب‌هایم پیشروی کند را پس میزنم و با لحنی جدی جوابش را می‌دهم:
-برسیم....میگم!

و من می‌دانم که او از این که من سه ماه آزگار در این وضعیت دست و پا میزنم کفری ست. من در باتلاقی گیر کرده‌ام که با دست و پا زدن ِ بیشتر، بیشتر فرو می‌روم! نیاز دارم کسی دستم را بگیرد و...بیرون بکشد و...بگوید که شانه‌هایش مکان امن ِ من هستند؛ اما تمام این جماعت مرا غولی سه سر با قلبی سنگی و جانی سخت می‌بینند که انتظار دارند بدون هیچ کمکی خود را نجات دهم!

مقابل نزدیک‌ترین کافه ماشین را پارک می‌کنم و پیاده می‌شوم و بعد از مطمئن شدن از این که درهای ماشین بسته است، همراه با حوریایی که بغ کرده به آن سمت خیابان می‌رویم.
وارد کافه که می‌شویم، حجم زیاد ِ تاریکی کافه و نور زرد باعث می شود چهره درهم کنم و چینی به بینی‌ام بیندازم. آه که من از تاریکی نفرت و ترس دارم!

قهوه ساده سفارش می‌دهم و حوریا هم انگار که حال و هوای قهر دارد، می‌توپد:
--من هیچی نِمُخورم!
و من بی اعتنا به پسرک جوانی که بغل ِ میز برای سفارش ایستاده، اخم می‌کنم و می‌غرم:
-چُص نکن خودتو؛ سفارش بده!
رو به من چشم گرد می کند و من تازه میفهمم که اوه! مقابل این پسرک ِ هیز مثلا گارسون چه گفتم. با بیخیالی شانه بالا می‌اندازم وحوریا غر غر کنان، شیک شکلات همیشگی‌اش را سفارش می‌دهد.

--هرجا میریم باید آبرومانِ ببری یعنی!
همین که پسرک از میزی که ما ساکنش هستیم دور می‌شود، کمی خود را روی میز جلو می‌کشم و می‌گویم:
-اطلاعاتی که خواستم و پیدا کردی؟
--شرکت واردات ساز داره. سی و دو سالشه و مجرده! تک فرزنده و بچۀ طلاق...از اون خر پول مشتی‌هاست.

با حرص چشم در کاسۀ می‌چرخانم و تشر میزنم:
-حوریـــا! من به این‌ها چه کار دارم مشنگ؟ رفتی سایز ِ لباس‌زیر یارو هم در آوردی لابد...آره؟