وقتي ديدمش لال شدم نميدونستم چيكار كنم، مامان رو زمين افتاده بود و از دهنش كف ميزد بيرون با عجله خودم رو بهش رسوندم اون روز دقيقاً فرداش كنكور داشتم مامان رو با هزار بدبختي رسوندم بيمارستان، جميله خانم همسايمون كه يه زن بيوه و مهربون بود كمكم كرد. مامان رو برده بودند اتاق مراقبت هاي ويژه و من فقط تا چند ساعت ديگه كنكور داشتم جميله خانم من و فرستاد خونه كه حداقل كارت امتحانم رو بردارم و برم سر جلسه همين كار رو هم كردم، ساعت ٤صبح بود كه برگشتم خونه كارت امتحانم رو برداشتم و پياده رفتم سمت جايي كه كنكور برگذار ميشد پول نداشتم تاكسي بگيرم كه خدا رو شكر حوزه ام پياده تا خونه ٤٠دقيقه راه بود ولي ضعف و بي خوابي خيلي اذيتم ميكرد از خدام بود برسم سر جلسه و كيك و آبميوه اي كه برامون ميذارند رو بخورم كه يكم حالم بهتر بشه يكم اضافه وزن داشتم و پياده روي كردن رو برام سخت ميكرد، چه روزي بود اونروز يكي از سخت ترين روزهاي زندگيم آره درسته كنكور رو خوب دادم ولي سوي چشم مامانم رو از دست دادم تشنج مغزي مامانم رو چشمهاش كه به خاطر گريه ي زياد ضعيف شده بود اثر گذاشته بود و من شدم نان آور خونه و شاگرد ممد حقه باز بازارِ پايتخت... اونجا گوشي ، تبلت يا كامپيوتر هايي كه اطلاعاتشون گم شده بود رو بر ميگردوندم البته ناگفته نماند كارمم خيلي خوب بود و خوب در مياروردم به نسبت... با صداي مراقب بالا سرم تازه متوجه تموم شدن تايم امتحان شدم كلافه برگه رو دادم به دستشون و از ساختمون زدم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part14 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 گند زده بودم به امتحانم ولي پاس ميشدم رفتم رو صندلي هاي فلزي نشستم و دستام رو به سرم گرفتم ، ذهنم درگير فكر كردن به زندگيه نكبتم بود كه يكي از پشت زد تو سرم _چيه پكري نكنه خر خون كلاس امتحان اول رو ريـ..ده _درست حدس زدي خوب نبودم _سام داداش بي خيال، حالا همه ي ترم ها با معدل ١٩ پاس شدي ايشالله اين ترم با معدل ١٢پاس بشي مهم اينه پاس بشي ديگه! ديوونه ترين پسري كه ديده بودم ، تنها دوستي كه داشتم همين آرش خل و چل بود _حالا پاشو بريم يه ساندويچ بزنيم تو رگ آروم شي _بيخيال آرش ، اصلاً حوصله ندارم چپ چپ نگام كرد _اگه مهمون من باشي چي؟ لبخندي زدم _اون رو نميتونم نه بگم _بيا بچه خيكي بيا كه من نباشم جانت در عذاب است انقدر بدم ميومد بهم بگن خيكي ، خودم ميدونستم اضافه وزن دارم و اصلاً خوشم نميومد ديگران بهم بگن، همه پسرا تو سن من ميرفتند باشگاه ولي من بايد دنبال پول در آوردن و هزار تا كار ديگه ميبودم و اين اضافه وزن بيخيالم نميشد رفتيم ساندويچي روبروي در دانشگاه كه هميشه انقدر پر بود كه جاي سوزن انداختن نبود مخصوصاً تايم ناهار كه ديگه هيچي... ولي الان ساعت ٣:٣٠ بعد از ظهر يكم بهتر بود
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 8 از 32
(از کل 320)