طي همين دو هفته فهميده بودم اونايي كه ياسر باهاشون كار ميكنه و ميخواد دورشون بزنه خيلي گردن كلفت تر از اين حرفها هستند تا حدي كه آدم كشتن براشون مثل آب خوردن بود ياسر مخ دختر اون يارو رو زده بود و تا حدودي هم شده بود مشاورش و از ط رفي هم دومادش حساب ميشد چون با دختره نامزد كرده بود و... طرف خيلي رو ياسر حساب ميكرد و تقريباً اين نقشه رو ياسر براي طرف پياده كرده بود ... با صداي بلند داشتيم ميخنديديم كه در اتاق باز شد پارميس اومد داخل _خوش خنده ها بيايد نهار! لبخندي به پارميس زدم از وقتي قبول كردم تو تيم باشم از پارميس دوري كردم و همچنين حرف ياسمن من رو به خودم آورد كه وقتي شيرين رو محدود كردم خودم غلط ميكنم با دختراي ديگه خوش ميگذرونم پارميس هم هيچي به روي خودش نياورده ولي نميدونم مشكلش با ياسر چيه! ياسر پوزخندي به پارميس زد و با سر به من اشاره كرد بريم بيرون ياسمن و امير خان خونه نبودند هنوز هم از كارهاي امير خان سر در نياورده بودم ولي ياسمن هم بدون اينكه بدونند كه ربطي به ياسر داره شده بود منشي همون يارو تازه فهميده بودم كه ياسر و ياسمن فقط از طرف مادري خواهر برادر هستند آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part60 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 فاميليشون با هم فرق داشت پس متوجه خواهر برادر بودن اين دوتا نميشند وابستگي عجيبي بهم داشتند ، وقتي پدر ياسر فوت ميكنه مادرش با پدر ياسمن ازدواج ميكنه و بعدش ياسمن به دنيا مياد... از كارهاي ياسمن خبر داشتم ولي امير خان نه! شبها ياسمن خونه ي خودشون بود البته كمتر پيش ما بود، ولي من كلاً تو خونه بودم جميله خانم رو مامور كرده بودم مواظب مامان باشه ، گفته بودم كار پيدا كردم و ميرم شمال از روزي كه اومده بودم خونه امير خان از خونه تكون نخورده بودم سر سفره نشسته بوديم كه پارميس بشقاب پر از ماكاروني ها رو گذاشت جلوم و چشمكي بهم زد ولي بشقاب ياسر رو با حرص كوبيد جلوش ياسر سرش رو آورد بالا و بهش توپيد _ميكوبيدي تو سرم +لازم باشه اون كار رو هم ميكنم فعلاً بگير كوفت كن ياسر دستاش رو روي سينش قفل كرد و يكي از ابروهاش رو داد بالا و تكيه داد به صندليش و رو كرد به پارميس _خداييش بگو كي تمومش ميكني؟ باز چي يادت اومده يا باز چي ديدي ها؟ پارميس نگاه خشني بهش انداخت كه ياسر پوزخندي زد _كي ميخواي بزرگ بشي رو نميدونم! پارميس چنگالش رو انداخت تو بشقابش و رو به ياسر توپيد +تمام زندگيم رو نابود كردي احمق، بعد در مورد بچه بازي حرف ميزني ها؟ ميدوني كي دست از اين بچه بازيا برميدارم؟ روزي كه تو بميري! تا حالا پارميس رو اينجوري نديده بودم باورم نميشد ! دختر هميشه خنده رو وباحال و شاد و شنگول الان اينجوري برافروخته شده اومد بره كه ياسر سريع بازوش رو گرفت آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part61 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 32 از 32
(از کل 320)