ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 6 از 32 (از کل 320)
_نميدونم چطور اينكارو ميكردي ولي وقتي اصرار كردم كه فيلم هاي مال اون تايم رو ببينم تو بازم پيام دادي كه بيخودي تلاش نكنم و كاري نكنم اونا مسخرم كنند آخه گفتي دوربينارو هك كردي تا تورو نبينند ترسيدم چون ميدونستم تو راست ميگي... مثل هميشه راست ميگي
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part10
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
اشكهام دونه به دونه چكيدندچشمام داشت سياهي ميرفت
_هيچ وقت نميبخشمت كه اينجوري بازيم دادي، الان ديگه ميتوني دنبال يه عروسك ديگه براي خودت ب...
صداي كوبيده شدن در ورودي رو شنيدم ، ترسيدم ولي توانايي اينو نداشتم حتي تكون بخورم
صداي قدم هاي محكمي رو كه سريع برداشته ميشد رو شنيدم و صداي داده مردي،
در حموم با شدت باز شد و قيافه ي چهار شونه و گنده اي كه با ديدن من اومد سمتم
پس سه ساله اين. مرد منو عذاب ميده اين مردي كه سه برابر من بود ولي من كه نميشناسمش پس چي شد كه منو نابود كرد؟ من حتي يك بار هم نديدمش
اومد سمتم ولي انگار يه چيزي يادش اومد رفت و وقتي برگشت پتوم دستش بود
با يه حركت منو از وان كشيد بيرون رفتم تو بغل كسي كه زندگيم رو با خاك يكسان كرد
منو گذاشت لاي پتو و پيچيد و با يه حركت بازم بغلم گرفت براي اولين بار صداش رو شنيدم
_دوم بيار شيرينم، دوم بيار زندگيم، نميزارم چيزيت بشه، اين كارو با من نكن قول ميدم تمومش كنم به خدا ميخواستم تمومش كنم ،
با صداي بغض داري لب زد، به خدا ميخواستم تمومش كنم ،تو فقط دووم بيار ،
لبخندي زدم براي اولين بار كارم رو درست انجام دادم، پس حدسم درست بود
صداش زيادي مردونه و بم بود خيلي بم
ولي اون بغض و لرزش تموم تنش براي چي بود ؟
امروز با جونم بازي كردم تا بالاخره خودش رو بهم نشون بده، ميدونستم دلش نمياد عروسكش رو از دست بده  هه بايد دليل كاراش رو بدونم چشمام رو نيمه باز كردم
_دعا كن بميرم وگرنه ديگه دستت رو شده و نابودت ميكنم با صداي بلند داد زد
_خفه شو... احمق تو هيچي نميدوني هيچي
اومدم جوابش رو بدم كه چشمام تار شد و لبام رو نتونستم از هم باز كنم و...
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part11
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
)❌سه سال قبل❌(
روز اول امتحانات ترم آخر بود، بالاخره داشت تموم ميشد، از اين به بعد ميتونم بيشتر كار كنم و وقت بيشتري بذارم براي مامانم
برگه ي ورود به جلسم رو گرفتم و دويدم سمت ساختموني كه امتحان برگذار ميشد با سرعت داشتم ميرفتم كه به يه دختري بر خورد كردم  _هوي جلوتو بپا!...
با تعجب به دختره نگاه كردم، كه با ديدنش اخمام رو كشيدم تو هم اومدم جواب اون دختره ي بي ادب رو بدم كه از قيافه ي بچگونش زير يك من آرايش مشخص بود از اون ترم يكي هايي هست كه احساس شاخ بودن ميكنند كه يهو صداي رو شنيدم
_آقا ببخشيد دوست من زيادي پر رواِ ، من شرمندم!
اومدم جوابش رو بدم كه با ديدنش ، نطقم بريد نفس كشيدن يادم رفت ، اين واقعي بود؟