ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 17 از 32 (از کل 320)
جديداً به لطف پارميس ياد گرفته بودم موهام رو ژل بزنم و به خودم برسم قيافم زمين تا آسمون فرق كرده بود از خودم خوشم ميومد اون پسر حال بهم زن و بچه ننه ي خرخون قديم نبودم ديگه...
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part29
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
اومدم بيرون ازخونه و تا سر خيابون پياده رفتم
گوشيم رو باز كردم و با اينترنت سيمكارتم به مكان شيرين نگاه كردم پس واقعاً رفته بودند پاساژ...
يه آژانس دربست گرفتم و رسيدم دم در پاساژ كه پارميس رو از دور ديدم با لبخند اومد سمتم و خواست دستم رو بگيره ولي من دستم رو گذاشتم تو جيبم
نميخواستم پارميس دور برداره
ميدونم اون خيلي با جنبه تر از اين حرفها بود ولي خوب نميخواستم بغير از شيرين كس ديگه اي تو زندگيم باشه
پارميس از كارم جا خورد ولي سريع خودش رو جمع و جور كرد
_خوشتيپ شدي جناب سام!
لبخندي به روش زدم كه ادامه داد
_نه خوبه به خودم اميدوار شدم معلم خوبي هستم برات
+بر منكرش لعنت
_بريم داخل؟ تو كافه ي طبقه ي پايين بشينيم؟
سرم رو اروم به نشونه ي موافقت تكون دادم
تو سكوت راه افتاديم سمت كافه ،پشت يكي از ميزها نشستيم، دلم ميخواست براي يك لحظه هم شده شيرين رو ببينم... تو اين افكار بودم كه صداي پارميس رو شنيدم
_سام؟
_بله؟
يهو گارسون اومد و پارميس دوتا كاپوچينو و چيز كيك سفارش داد همين كه گارسون رفت پارميس باريز بيني نگام كرد
_نميپرسي كارم باهات چيه؟
_چرا راستش رو بخواي خيلي هم كنجكاوم بدونم
_اووم سام من بايد يه چيزهايي رو بهت بگم، اوووم ببين من، يعني ما ،يعني فقط من نيستم يه نفر ديگه هم هست...
پريدم وسط حرفش
_هووف پارميس چقدر مِن مِن ميكني، بگو حرفت رو ديگه
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part30
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
تو چشمام خيره شد و يك ضرب گفت
_سام اون مهموني يه نقشه بود تا تو با من آشنا بشي، يكي بهم دستور داده كه بهت نزديك بشم
انقدر حرفهاش يهويي بود كه چند لحظه نفس كشيدن هم يادم رفت چندين حس با هم ديگه قاطي شد ترس، استرس، تعجب!
چرا بايد يكي منو تحت نظر داشته باشه، كلمه اي پيدا نميكردم كه به پارميس بگم فقط لب زدم  _چرا؟
با شرمندگي سرش رو انداخته بود پايين كه صداي ارومش رو شنيدم
_چون امير خان ميدونست شما يك هكريد و ميخواست شرايط زندگيت بياد دستش
_امير خان ديگه كيه؟
_كسي كه منو اجير كرد تا بيام سمت تو!
ترس تموم تنم رو گرفت ، من نميخواستم كسي از هكر بودن من سو استفاده كنه
اره پول خوبي در مياوردم جديداً ولي همش رحمان باهاشون طرف ميشد من ترسو تر از اين حرفها بودم
هيچ حرفي نميزدم و منتظر پارميس بودم
_سام امير خان ميخواد تو يه كاري با تو همكاري كنه
_چه كاري؟
_نميدونم به خدا! اون كه اينا رو ديگه به من نميگه فقط خواست كه ته و توي زندگي تورو بهش گذارش بدم الان هم از من خواسته كه تو رو ببرم پيشش