لبخند تلخي زدم، آره نگاه انداختم كه هنوز نرفتم جلو و هنوز قدم جلو نذاشتم و شيرين رو مال خودم نكردم! بايد در حدي بشم كه لياقت شيرين رو داشته باشم انقدر وت كشي كردم تا شيرين و يارا از كافه رفتند وقتي از ديدنش سير شدم بالاخره رضايت دادم بريم رفتيم پاركينگ و سواردويست شيش پارميس شديم تا حالا سر نترس داشتم ولي از وقتي كه سوار ماشين پارميس شدم دلهره ي عجيبي به دلم افتاده بود اگه بلايي سرم بيارند چي ميشه؟ مامانم؟! تنها ميمونه نه؟ تنها اميدش منم، از وقتي رهام رفته فقط منم موندم و مامان،دارم با زندگيم چيكار ميكنم لعنتي، كم تو بدبختي دست و پا زدم؟ ميخواستم به پارميس بگم غلط كردم ميخوام پياده شم همين هك هاي ريز و خورد براي من بسه گوشيم رو دراوردم و به لوكيشن شيرين نگاه كردم داشت ميرفت سمت خونه خوبه! خوبه كه يكم آروم شده ، ميخواستم بهش اس ام اس بزنم بگم دلم آرامشت رو ميخواد كاش پيشم بودي! آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part35 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 ولي خيلي مسخره ميشد از طرف كسي كه دائم اس ام اس هاي تهديد آميز بهت ميده الان يهو همچين اس ام اسي شوكش ميكنه، نه بدار فعلاً ازم بترسه! مسير خيلي برام نا آشنا بود فقط از روي اسم هايي كه روي تابلو ها ميديدم فهميدم شمال تهران هستيم پارميس راهنما زد و رفت سمت يكي از مناطق خيلي مشهوره تهران رفت تو يكي از كوچه ها و جلوي يه برج ويلا نگه داشت توي طول مسير هيچ كدوم حرفي نزده بودم و الان فقط سعي ميكردم خونسرد باشم دقيق مثل همون لحظه كه تو كافه بوديم و با حضور شيرين من آرامش داشتم همين نگاه كردنش هم به من اعتماد به نفس و آرامش داده بود پارميس از ماشين پياده شد و منتظر پياده شدن من موند از ماشين با ترديد پياده شدم به خودم تشر زدم مرد باش سام به قول شيرين نر نباش مرد باش، اعتماد به نفس داشته باشنترس ترسيدن در شان يه مرد نيست برو ببين چه خبره، تو زندگيت بايد ريسك كني، برو پسر برو... شايد حرف پارميس واقعي باشه شايد بتونم سريعتر به مقصدم برسم نميخوام شيرين رو زياد منتظر خودم بذارم رفتيم داخل ساختمان و سوار آسانسور شديم طبقه ي سوم رو فشار داد انقدر به خودم تشر زده بودم كه كم كم آروم شده بودم من به خاطر خودم هم شده با اين سرنوشتي كه از اول براي من رقم خورده بوده مبارزه ميكنم در الكترونيكي بود رمز رو وارد كرد و در باز شد رفتيم داخل كه پارميس با صداي بلند سلام كرد ولي كسي نبود پارميس_ هي اهالي محترم كجاييد بابا صداي مردونه اي رو شنيدم ولي صداي قدمي رو نشنيدم در عوض صداي چرخيدن چرخي رو روي زمين شنيدم پارميس به پشت سرم نگاه كرد و لبخندي زد و با صداي بلند گفت آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part36 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 _سلام دايي، سام رو اوردم! نگاهي به قيافه ي مغرور مرد ويلچر نشين انداختم، مردي خيلي خيلي با جذبه ولي خشك و يخ!
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 20 از 32
(از کل 320)