_نه ياسمن! نميدوني چه اتفاقات بدي افتاده، حماقت هاي من يكي دو تا نيست، انقدر افتضاح به بار آوردم كه درست شدني نيست فقط بايد به دل بزرگ شيرين اميدوار باشم كه يه روزي منو ببخشه! با لبخند دستش رو روي شونم گذاشت +نگران نباش وقتي بفهمه به خاطرش پا تو چه راه هايي گذاشتي راهي كه اگه تو نبودي مرگ همه مون حتمي بود، حتماً تورو ميبخشه نم اشك تو چشماش خيلي اذيتم ميكرد _ياسمن اون اتفاق تموم شد و تو دوباره بايد... نذاشت حرفم كامل بشه _سام بذار در موردش حرف نزنيم، از فرود گاه يه راست اومدم اينجا خيلي خستم، ميخوام يه سر برم پيش ياسر بعد هم ميخوام برم پيش مامان مريم، ميخوام يه چند وقتي پيش شما بمونم، راستش دل تو دلم نيست كاخي كه همه ازش تعريف ميكنند رو ببينم،مشكلي نيست كه؟ لبخند به روش زدم _اونجا خونه ي خودته، اتاقت رو به سليقه ي تو دادم درست كردند تا حالا هم كسي بهش دست نزده، همه دلمون برات تنگ شده. نفس عميقي كشيد كه يهو گفتم _وايسا ،راستي با چي اومدي؟ وسايلت كجان؟ سرش رو انداخت پايين و اروم زمزمه كرد آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part58 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 +رحمان اومد دنبالم، وسايلم هم پشت ماشينه اونه جان؟؟ رحمان چرا رفته دنبال ياسمن؟ ابروهام رو كشيدم تو هم _چرا رحمان!؟ شروع كرد با بازي كردن با انگشتاش يكي از ابرو هام رو دادم بالا و با قيافه ي خشك و بي تفاوتي كه دو سال بود باهاش عجين شده بودم بهش زل زدم،دليلي نداشت ارتباطشون رو از من پنهون كنند +خووب ، اوم ، چيزه، راستش... _نيازي نيست دروغ بگي، برو الان به رحمان بگو خودش وظيفه ي راننده بودن تو رو به عهده گرفته الان هم خودش ببرتت پيش ياسر، از اونجا هم برو خونه پيش مامان سرش رو اروم تكون داد و با گفتن "فعلاً" زير لبش از اتاق خارج شد نبايد اينجوري ميكردم كاش اخمام رو تو هم نميكردم بعد از يكسال برگشته و من... جديداً زيادي احمق شدم طبق عادت هميشگي تبلتم رو برداشتم تا دوربين اتاق شيرين رو چك كنم بلكه ببينمش و اروم شم ولي ياد قولي كه داده بودم افتادم با حرص تبلت رو كوبيدم رو ميز كارم و برگشتم رو سيستم خودم سفارشات جديد رو فرستاده بودن و تو انبار بود بايد ميرفتم و با بچه هاي تكنيك روش كار ميكرديم تا از كيفيت كار جديد مطمئن بشيم كتم رو برداشتم و رفتم سمت در و... "❌سه سال قبل❌ " _چطوري؟ اوضاع خوبه؟ برگشتم و با لبخندي نگاش كردم +عاليه داداش، همه چيز تحت كنترله آدمای شرطی[12:56 248.12.1] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part59 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 خنده ي بلندي كرد _پسر انگار فيلم سينماييه بعد اَدام رو در اورد _همه چيز تحت كنترله! منم مثل خودش شروع كردم به بلند بلند خنديدن ولي بين اين خنده ها استرس عجيبي وجودم رو گرفته بود
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 31 از 32
(از کل 320)