ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 26 از 32 (از کل 320)
_همين الان اينجا به پدر و مادرم ميگم كه تو با من چيكار كردي و تا آخر عمرم ديگه از دستت نجات پيدا ميكنم
خيلي خونسرد به صندليش تكيه داد و يكي از ابروهاش رو داد بالا
_تو اين كار رو نميكني عزيزم، چون اون موقع به همه ميگم كه تو دوست دخترم بودي و به خاطر اتفاقي كه بين ما افتاده و من نخواستم به گردن بگيرم رگتو زدي و ميزنم زير همه ي صحنه سازي ها، و اون موقع با بابايي كه از تو ديدم فكر نكنم اجازه بده همينجوري واسه خودت بگردي! پس مجبور ميشم عقدت كنم، خودت هم ميدوني با يه آزمايش مشخص ميشه ما با هم بوديم نه؟
ميخواستم داد بزنم ولي از بين دندونهاي قفل شدم غريدم
_آشغال عوضي، يه روز ميكشمت، عوضي چطور اينكارا رو با من كردي ،مگه چه كاري كردم؟
اشكم در اومده بود لبام لرزيد و اولين قطرت اشك سر خورد پايين ، اومدم هق هق كنم كه با كاري كه كرد يخ زدم
سريع دستش رو اورد جلو و اشكي كه سر ميخورد رو روي پوست صورتم گرفت و به لباش نزديك كرد و بوسه اي روش زد سرش رو اورد بالا و تو چشماي پر از بهتم دقيق شد
_حق نداري بريزيشون، همون كارهايي كه بهت گفتم رو انجام ميدي، فكر كنم بخواي دليل كارهام رو بدوني نه؟ ميخوام آروم با هم خرف بزنيم ،باشه؟
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part45
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
_حق نداري بريزيشون، همون كارهايي كه بهت گفتم رو انجام ميدي، فكر كنم بخواي دليل كارهام رو بدوني نه؟ نفس كشيدن يادم رفته بود اين ديگه كيه؟
از كاراش و حرفهاي مصممش نمي دونستم چه حرفي بزنم ياچه كار كنم هيچ جوابي بهش ندادم ولي اين بار با خواسته ي خودم ميخواستم حرفش رو قبول كنم ميخواستم بدونم چيكار كردم كه اين مرد ٣سال براي من تعيين تكليف كرده
ميخوام بدونم چرا ٣ سال منو مثل يه عروسك خيمه شب بازي از اين ور به اونور كرده!
مي خواستم بدونم چرا من دختر نيستم؟  چرا همچين نامردي رو در حقم كرده؟ پرستار پرده رو كشيد و نگاهي به مرده انداخت و با سر اشاره زد كه بره بيرون نيم نگاهي به پرستاره انداخت و برگشت سمتم و به چشمام خيره شد انگار ميخواست جواب سوال
" باشه؟ "
اي كه ازم پرسيد رو از چشمام بفهمه
انقدر احساس ضعف ميكردم كه نميتونستم با هيچ چيزي مخالفت يا موافقت كنم پس سكوت كردم ولي يه جوري مغزم رو داشت انگولك مي كرد انگار كه يه چيزي اون وسط كم بود
من به مزاحم سه سالم كه براي من نماد يك هيولا بود هنوز هم داشتم ميگفتم اون مرد
اين مرد همه چيز رو در مورد من ميدونست ولي من هيچ!
حتي دريغ از اسمش
با قدمهاي مصممي كه داشت بر ميداشت رفت سمت پرده كه به سختي گلوي خشكم رو به حرف زدن وا داشتم و اروم لب زدم
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part50
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
_اسمت چيه؟
مكثي كرد، دستش روي پرده موند ونفس عميقش برام دومين حركت امروز اين مرد ترسناك بود
_سام
بدون اينكه هيچ حرفي برنه از اتاق رفت بيرون