نگاهي بي تفاوت و بي حس، انگار تمام احساسات اين مرد رو كشته بودند با سر بهم سلام داد كه متقابلاً با سر بهش جواب دادم صداي با صلابتش رو شنيدم _پارميس زيادي لفت داد، زودتر از اينا منتظرت بودم پارميس با شرمندگي سرش رو انداخت پايين كه از پشت سرم دستي رو شونم گذاشت و صداي خيلي آشنايي رو بغل گوشم شنيدم _آره لفتش داد ولي مثل اينكه خوب شغل معلميش رو به جا آورده كه ساماز اون قيافه ي بيبي فيس بودن در اومده و پخته تر شده! شايد انتظار هركسي رو داشتم به غير از شخصي كه صداش رو شنيده بود برگشتم سمتش و با تعجب نگاش كردم بيشتر از ٦ماه بود كه نديده باشمش با ديدن نگاه متعجبم لبخندي زد _چيه انگار مردم و زنده شدم خودم خبر ندارم +تو اينجا چيكار ميكني؟ لبخندي زد و به مرد ويلچر نشين اشاره كرد _امير خان دايي من و پارميسه +يعني كار تو بوده كه منو بكشونيد اينجا؟ چشماش رو چرخوند و مثل وقتهايي كه با آرش بحسش ميشد چپ چپ نگاهش ميكرد به منم چپ چپ نگاه كرد _تو كارت درست بوده تقصير من نيست! تو فقط در حد يه پيشنهاد بودي از طرف من، كارت درست بود و انتخاب شدي +از كجا فهميدي من تو اين كارم؟ به نظرت حرفي پيش آرش ميزدي به گوش من نميرسيد؟ همون روز اولي كه به ارش گفتي پيش من گفت تو تفنني كار هك انجام ميدي ولي بعدش كه اسم تورو اوردم پيش بقيه و تحت نظرت گرفتند ديديم يه چيزي فراتر از تفننه +ياسمن نبايد اين كار رو ميكردي؟ _ميدونم به پول نياز داري پس بهتره باهامون همكاري كني، سام ما كار بدي قرار نيست انجام بديم به حرفمون گوش كن و رو پيشنهادمون فكر كن پشيمون نميشي! صداي امير خان رو شنيدم _ ياسمن اگه توضيحاتت تموم شده سام رو راهنمايي كن داخل تا ياسر هم بياد و بحث رو شروع كنيم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part37 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 ياسمن سري تكون داد و منو به داخل خونه راهنمايي كرد، نميتونستم باور كنم ياسمن بي غل و غش الان وسط يه برنامه ي عجيب و غريب باشه و باعث اينجا بودن من باشه پارميس تو آشپزخونه بود و امير خان سرش تو لپ تاپ بود ياسمن اومد زير گوشم _چه خبرا؟ شونه هامو انداختم بالا _خبرا دست تواِ، آرش هم از اين قضيه خبر داره؟ پوزخندي زد _شيش ماهه ازش خبر ندارم با تعجب نگاش كردم _يعني چي؟ _آخرين باري كه مارو دعوت كردي بيرون رو يادته؟ به مناسبت تموم شدنت؟ سرم رو آروم تكون دادم يك هفته بعد از اون با آرش تموم كردم _چرا؟ _چون بي عرضه بود، سالها بود با هم بوديم ولي اون حتي زير بار يه نامزدي ساده نميرفت، چون آرش فقط حرف زدن بلد بود ، موقع عمل تمام اون حرف ها رو يادش ميرفت نفس عميقي كشيدم، هيچ وقت فكر نميكردم اين اتفاق بيوفته ياسمن ادامه داد _دايي اميرم و ياسر وقتي حال منو ديدند منو هم وارد اين قضيه كردند بعد انگار كه بخواد جلوي سوالات بعدي منو بگيره سريع گفت _حالا منو ول كن در مورد خودت بگو، لاغر شدي ها، راستي اون دختره رو يادته شيرين؟ هنوز هم تو كفشي؟
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 21 از 32
(از کل 320)