ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 18 از 32 (از کل 320)
يكم فكر كردم يكم مكث كردم ترديد و دو دلي كه تودلم بود بدجور آشوبم كرده بود سريع پارميس گفت
_ميدونم مرددي ولي واقعاً امير خان از اون آدماي مافيا و اينجور چيزا نيست باهاش حرف بزن، از اون آدم بدهاي تو فيل و سريالا نيست آدم منطقي هستش، مياي باهام؟ امشب منتظرته
سرم رو كه اوردم بالا ديدمش شيرينترين اتفاق زندگيم رو ديدمش داشت دست يارا رو ميكشيد تا بيارتش تو اين كافه
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part31
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
پارميس_ سام كجايي؟ با توام مياي يا نه؟
اخمام رو كردم تو هم، انگار ديدن شيرين بهم روحيه و انرژي و اعتماد به نفس داده بود
_نه تا وقتي كه ندونم چه كاري باهام داره!
پارميس از جواب قاطعم تعجب كرد، خوب اون منو يه آدم ترسو ميديد لعنتي دقيقاً اومد ميز بغل ما نشست
صورتش دقيقاً روبروي من بود، ميخواستم زمان وايسا و تا ابد من تو همون حالت نگاهش كنم... باز دوباره اون مانتو باز مزخرفي كه خيلي بهش ميومد رو پوشيده بود يه لحظه سرش رو چرخوند وقتي نگاهش بهم افتاد لبخند رو لبش ماسيد ولي اخم هم نكرد، خودش رو جمع و جور كرد و نگاه جادويي ش رو ازم گرفت
پارميس_ سام ميشه عين اين پسراي هيز به دختره چشم ندوزي قورتش دادي بابا دارم يه ساعته باتو حرف ميزنم
كاش همين الان قورتش ميدادم تا نگاه اون پسره عوضي كه اونطرف تر نشسته بود رو از روش بردارم
الان اگه ميرفتم گردن اون پسره رو ميشكستم چي ميشد؟  حواسم نبود كه كي سفارشات ما رو اوردند پارميس با حرص بهم توپيد
_سام ميخواي برم شمارتو بهش بدم، آخه يه نگاهم به خودت بندازي بد نميشه، اين دختره يه لعبته مياد توي چلغوزه نگاه ميكنه؟ به من توجه كن دارم در مورد يه چيز جدي باهات حرف ميزنم
نگاهم رو از شيرين گرفتم و كاپوچينوم رو يكم چشيدم و به پارميس نگاه كردم ،آره فعلاً بهم نگاه نميكنه اما يه روزي همه ي زندگيش ميشم
بايد خودمو جمع جور ميكردم، فعلاً بايد به پارميس توجه ميكردم تا هدفش رو بدونم
پارميس_ خوب مياي باهام؟ +فكر كنم جوابت رو دادم با قاطعيت و محكم زل زد به چشمام
_اگه يه فرصت استثنايي باشه تو زندگيت چي ها؟
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part32
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
بازم يه ذره از قهوم چشيدم و خونسرد جوابش رو دادم وجود شيرين من و اروم كرده بود...
+اين امير خان چه فرصت استثنايي ميتونه در اختيار من بذاره؟
_پول!
سكوت كردم و متفكر به پارميس نگاه كردم
+تو مگه نگفتي هيچي نميدوني؟ پس چطور الان داري با قاطعيت از فرصت استثنايي و پول حرف ميزني خانم معلم؟ پارميس هول شد فكرش رو نميكرد كه مچش رو بگيرم
_ام خوب من، نميدونم، يه حدسه، در همين حده، نميدونم كه
پوزخندي زدم، مرسي شيرينم كه اينجايي باعث آرامش فكرمي، همينكه الان اينجايي و جلو چشم خودمي براي آرامش افكارم كافيه تو چشماي پارميس خيره شدم
+پارميس منو نپيچون، قضيه چيه؟ من تا نفهمم قضيه چيه با تو هيچ جا نميام