"خودت رو عصبي و ناراحت نكن، حالش رو جا ميارم ، بيخود ميكنه دست ميكنه تو موهات و ميكشه" آخه يكي نيست بياد به اين بگه تو سر پيازي ته پيازي با حرص گوشي رو كوبيدم رو تخت و با صداي نه چندان آرومي گفتم " به تو چه آخه به تو چه؟ يكي بايد بياد خودتو جمع كنه رواني، مريض" همون لحظه اس ام اس اومدم با حرص به گوشي نگاه كردم ولي جواب ندادم رفتم سمت دستشويي كه گوشي زنگ خورد برگشتم كه باديدن شماره زير لب فش بدي نثار ارواح خاندانش كردم و رفتم سمت دستشويي كه تو همين حين صداي زنگ قطع شد يهو دوباره زنگ خورد ولي اين دفعه صداي زنگ گوشيم رو اخر بود واي مامان اينا ميفهمند سريع پريدم سمت گوشيم كه همون لحظه مامان در رو باز كرد _گوشيت زنگ ميخوره جواب بده ، با اون صداي زنگش بابات دراز كشيده لبخند خونسردي به صورت مامان پاشيدم _باشه مامي ، يارا ست الان جواب ميدم قبل اينكه مامان ازاتاق بره بيرون گوشي رو جواب دادم _جانم عزيزم؟ صدايي نيومد، فكركردم خدارو صد هزار مرتبه شكر خفه شده، لال شده يا مرده ولي مامان عين عجل معلق منتظر بود ادامه ي حرفم رو بزنم پس مهم نبود مرد ترسناك پشت خطه آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part54 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 شروع كردم بهحرف زدن با خودم _آره عزيزم بالاخره اومدم خونه ، باز هيچي نگفت ادامه دادم _آره منم دلم كلي برات تنگ شده باشه حتماً ، پس فردا بريم دانشگاه استعلاجيمو بدم به اين استادان محترم كه حذفم نكنند اخر ترمي ... مكث كرده بودم كه اسكول پشت خط حرف بزنه ولي من فقط صداي نفسهاشو ميشنيدم كه بالاخره مامان از اتاق زد بيرون منم ديگه حرفي نزدم هر دوتا مون سكوت كرده بوديم كه يهو صداي بم و خشكش رو شنيدم _همه چيه تو به من ربط داره! چشمام رو از شدت تعجب حرفش گرد كردم تا اومدم دوتا درشت بارش كنم سريع گفت _چشماتو اينجوري نكن لعنتي به اندازه ي كافي درشت هست ، نتونستم خودم رو نگه دارم و بهش توپيدم _حق نداري بهم بگي چيكار كنم چيكار نكنم فهميدي؟ نفس عميقي كشيد و سكوت كرد، از سكوتش سو استفاده كردم _در ضمن اون دوربينتو از رو من بكش، نميخوام منو ببيني سريع جواب داد _هرچيزي رو بخواه ولي اين رو نه! _تورو خدا تمومش كن، به خدا خسته شدم از دستت ! كي ميخواي دستت رو از رو زندگيم بكشي كنار؟ به خدا اين دفعه موفق نشدم اما دوباره خودمو ميكشم و... حرفم تموم نشده بود كه غريد _خفه شووو... همينه كه دوربين رو خاموش نميكنم، شيرين بذار ببينمت برات توضيح بدم نتونستم خودمو كنترل كنم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part55 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 _به خدا يه جوري خودمو سر به نيست ميكنم كه اب از اب تكون نخوره ... تمومش كن اين مسخره بازي رو اين دوربين رو خاموش كن رواني شدم از دستت انقد قاطي كرده بودم كه موهام رو چنگ ميزدم از اون طرف غريد _داري چيكار ميكني؟ موهاتو ول كن، رواني شدي؟
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 29 از 32
(از کل 320)