بعد از اون شب هر پسري كه به شيرين نزديك ميشد رو يه جوري محو ميكردم كه خودش نميدونست از كجا خورده دختره ي شيطون از حرصش يه جوري شده بود هر پسري بهش پيشنهاد ميداد قبولش ميكرد تا ببينه چه خبره ولي تك تكشون رو پَر ميدادم بدون اينكه بذارم شيرين روحش خبر دار بشه حتي خيلي از اون دوستاي مزخرفش كه باهاشون ميرفت دور دور و خوشگذروني رو بلايي به سرشون مياوردم كه صد كيلومتري شيرين هم نزديك نشند تنها دختري كه قبول كردم كه باهاش معاشرت كنه يارا بود، خيلي خانم و سر به زير بود يك هزارم شيطنت شيرين رو نداشت شيرينم تموم زندگيم شده بود، شيرينترين اتفاق زندگيم حاظر بودم به خاطرش هركاري بكنم نميتونستم فعلاً قدم جلو بذارم ولي اين دليل نميشد بذارم شيرين از دستم بره آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part26 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 بايد اولينش من باشم بايد باشم! نتونستم به وسوسه ي هك كردنش غلبه كنم گوشيش ، لپتاپش حتي تلويزيونش هرچيز الكترونيكي داشت رو هك ميكردم تازه بيشتر فهميدم چه لعبتيه تازه فهميدم بي خودي عاشقش نشدم واي هوش از سرم ميپروند واي واي كه چقدر اين دختر شيرين بود تو خونه اهنگ ميذاشت و براي خودش ميرقصيد و من به شيطنتاش قهقهه ميزدم ثانيه به ثانيه با ديدنش با كارهايي كه ميكرد بيشتر منو عاشق خودش ميكرد و من پشت مانيتور عاشقانه ساعتها بهش زل ميزدم مخصوصاً وقتهايي كه تنهايي خونه بود و لباسهاي عجيب غريب ميپوشيد و رو به ايينه ي قدي كه تو اتاقش داشت اهنگ ميذاشت و برس رو به دستش ميگرفت و انگار يه سوپراستاره و اون برس يه ميكروفونه شروع ميكرد به آهنگ خوندن لباسهايي كه ميپوشيد ديوونه كننده بود واي هيكلش نابودم كرده بود، نفس گير بود اين لعنتي! لعنتيه خوشكل وخوش قلب و مهربونِ من انقدر دلش نازك بود كه با ديدنيه فيلم عاشقونه تا صبح مينشست گريه ميكرد اون لحظه ميخواستم برم گردن اون سازنده ي فيلم رو بشكنم واي واي ميمردم وقتي لپتاپ رو پاش بود و با ديدن فيلم اشك ميريخت مامانش وقتي يه خبر بد بهش ميداد ساعتها به خاطر اون خبر بد گريه ميكرد هزار تا كار داشتم ولي نمي تونستم بدون ديدن شيرين كارام رو انجام بدم يه سيستم كامل هم خريدم و رو سيستم كارام رو انجام ميداد رو لپ تاپ هم تصوير و صداي شيرينم بود اين دختر همه ي دنيام شده بود، سه ماه بود ثانيه به ثانيه دنبالش بودم ولي ديگه كم كم دوست پسر گرفتناش رو اعصابم بود شروع كردم با شماره مخفي اس ام اس دادن بهش آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part27 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 اولاش به حرفهايي كه ميزدم ميخنديد و مسخرم ميكرد به خنديدناش ميخنديدم ولي يه جوري بهش اس ام اس ميدادم كه يكم ازم بترسه نميدونم با كدوم حرفم بود كه ترس رو تو چشماش ديدم با دوربين سلفي گوشيش وقتي پيام ها مو ميخوند عكس العملش رو راحت ميتونستم ببينم
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 15 از 32
(از کل 320)