ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 11 از 32 (از کل 320)
طرف يه شخص معمولي بود پس بعدش نميتونست زياد پا پي ام بشه خودم ميدونستم اينكارا حكم قضايي داره پس ميترسيدم از لو رفتنم ترس و دلهرم رو كنار گذاشتم و شروع كردم به كار تقريباً يك ساعت بود داشتم كار ميكردم بي وقفه كه يهو يكي سمتم از ترس تمام صفحات رو مينيمايز كردم و يه جوري وانمود كردم انگار دارم دنبال يه چيزي ميگردمخدا رو شكر طرف با من كار نداشت و من بازم برگشتم سر كارم نميدونم چقدر ديگه طول كشيد كه با يه ايـنتر همه ي اطلاعات شروع كرد به لود شدم
از پيشونيم عرق ميچكيد ، همه ي اطلاعات ، عكسها، اس ام اس هايي كه براش اومده بود و فرستاده بود
همه ي اطلاعات مجازيش با كيا چت كرده با كيا عكس رد و بدل كرد همه و همه رو ريختم رو همون فلشي كه همرام بود كل برنامه ها رو از رو فلش پاك كردم
از رو سيستم uninstall كردم و وسايل رو برداشتم و از كافي نت اومدم بيرون
ميدونستم كارم خلافه از نظر وجداني هم وجدانم راحت نبود ولي براي خواسته هام به اون پول نياز داشتم كار منم بي شك كمتر از يك دزد نبود
من حتي ميتونستم به حسابهاي بانكيش هم نفوز كنم ولي تا اين حد هم دزدي اطلاعاتي بس بود خودش و همين هم براي مني كه دم از درست كاري ميزدم خيلي زياد بود ولي مجبور بودم منم مثل هر جوون ديگه اي خواسته هايي داشتم منم ميخواستم گوشي اندرويد داشته باشم و از شر اين مبايل نوكيا ٠٠٧ نجات پيدا كنم
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part19
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
منم ميخواستم با وجود اينكه رشته ام كامپيوتر نرم افزاره يه سيستم درست حسابي داشته باشم تا مجبور نباشم براي درسهاي سنگينم برم كافي نت و ساعتها علاف باشم ميخواستم منم تو خونه با سيستم خودم كار كنم لعنت به نداري!
رفتم سمت پاساژ همينكه رحمان رو ديدم فلش رو بهش دادم كه سريع از پاساژ زد بيرون
هنوز يك ساعت هم نشده بود كه برام اس ام اس اومد
وقتي بازش كردم نطقم بريد واقعاً ٧ميليون وارد حسابم شده بود انقدر باور نكردني بود كه ١٠بار تعداد صفرهاشو شمردم واي خداا ممنون خدا ممنون
نميدونم چرا تو اين هير و وير ياد اون دختره افتادم عين يه رويا شده بود برام
با ياد لبخندش  لبخند زدم، خدا رو چه ديدي شايد مال من شد
........
آخرين روز امتحانال بود و من يه بار ديگه هم يكي ديگه رو هك كردم پولي كه گرفتم كمتر بود ولي بازم خوب بود يكم خودم رو جمع و جور كرده بودم
از كار اين دفعم ٢ميليون درآورده بودم و براي خودم قبل از هرچيزي يه گوشي قوي خريده بودم
به مناسبت آخرين امتحان هم آرش و ياسمن رو به ساندويچي هميشگي دعوت كردم
با شوخي هاي مسخره ي آرش و خنده هاي بي غل و غش ياسمن داشتيم نهار ميخورديك كه يه اكيپ دختر اومدند و دقيق پشت سرمون نشستند
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part20
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
يه لحظه يه نيم نگاه انداختم ، بعد از چند هفته بالاخره بازم ديدمش