ادم های شرطی

نسخه نمونه پارت 10 از 32 (از کل 320)
ياسمن_ آرش اذيت نكن اِ! به تو چه سام خودش بهتر ميدونه در ضمن خوبه حداقل اگه اون به كسي نگاه ميكنه به كسي تعهد نداره ولي تو.... آرش_ غلط كردم ياسي يعني ادمو به چيز خوردن ميندازي
غذاهامون اماده شده بود و ياسمن چون قبل از ما با دوستاش نهار خورده بود چيزي نخورد
نگاهم گاه و بي گاه سر ميخورد روي دختري كه داشتم بال بال ميزدم كه موقعيتم خوب بود و مال من ميشد
بالاخره از بچه ها خداحافظي كردم و از ساندويچي اومدم بيرون
به سختي رفتم پاساژ و سفارش هايي كه برام اومده بود رو انجام دادم و ذهن و قلب لامصبم با لبخندهاي دختري كه با يه نگاه درگيرم كرده بود عجين شده بود
يكي اسمم رو صدا زد كه از افكارم پرت شدم بيرون، رحمان پسر مغازه بغلي ، اومد توو اومد زير گوشم  _سام داداش نونمون رفت تو روغن
_چي شده؟
, [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part17
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
_داداش چقدر ميگيري يكي رو هك كني؟  چپ چپ نگاش كردم
_خودت ميدوني تفنني اين كار رو كردم وگرنه اين كار رو نميكنم اين كار فرقي با دزدي نداره
_داداش طرف پول خوبي ميده
_چقدر؟
_١٠ميليون
با تعجب سرم رو آوردم بالا
_چقدر؟؟
_از اون پول ٣ميليونش سهم من ٧ تومنش براي تو
_مگه قراره چيكار كنيم كه انقدر ميده
_بابا طرف از اون خر پولاست، ميخواد مچ شوهرشو بگيره، يه كار تميز ميخواد، ببين اين كارو انجام بديم تو ميتوني اون لپتاپي كه ميخواي رو بخري كلي كمكت ميشه اين پول ها!
وسوسه شدن خيلي بده ولي من به شدت وسوسه شدم، شايد هركسي كه هيچ پولي نداشت با اين پول بدجور وسوسه ميشد يكم فكر كردم و بدون اينكه به سرانجامش فكر كنم قبول كردم
رشتم كامپيوتر نرم افزار بود و با اون لپتاپ فكستني كه يه زماني مال رهام بود ، هنوز هم تا جايي كه ميتونستم باهاش كار ميكردم
اين لپتاپ رو دسته دوم خريده بود مال اون زماني بود كه خوب پول در مياورد و...
علاقه ي خاصي به كار با وسايل الكترونيكي داشتم، و كم كم علاقه به مبحث هك پيدا كردم، يه جوري كه خودم و به صورت خود آموز ياد گرفتم حيف وسايلي كه تو دست و بالم بود خيلي ابتدايي بود وگرنه خيلي بيشتر ميتونستم تو اين عرصه پيشرفت كنم هركسي هم از اين قضيه خبر نداشت يكي همين رحمان بود، يكي هم آرش
فقط به صورت تفريحي تا حالا انجامش داده بودم ولي الان اين يه فرصت بود كه با اين پول خيلي كارا رو انجام بدم بالا خره روز موعود رسيد
رفتم تو يه كافي نت، برنا مه هايي كه نياز داشتم رو تو يه فلش ريخته بودم
آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R
#Part18
#آدماي_شرطي
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
تمام مشخصات طرف دستم بود، اسم ، فاميل شماره تماس، ايدي اكانت هاي مجازيش ادرس ايميل پس كارم زيادي سخت نبود