دیاستومی

نسخه نمونه پارت 11 از 19 (از کل 186)
نفس عمیقی می‌کشم و بوی نم زیر دماغم می‌زند و...بفرما! دیوارهایش هم نم دارد. شیطان می‌گوید چهار تا دَری وَری نثار حوریا کن که هم آبش شود هم نانش! آخر این کجاست که مرا آورده؟ خانه یا خرابه؟
لباسم را با یک دست بلوز شلوار راحتی عوض و حالا که بهتر فکر می‌کنم، کاچی از هیچی بهتر است. اگر حوریا نبود، من همین خانۀ فکستنی را هم برای سکونت نداشتم.

دیگر شیطان سکوت کرده و فرشته‌ای که روی شانه‌ام نشسته و در گوشم می‌خواند که برا دست بوسی ِ حوریا بروم!
سری به چپ و راست برای دود شدن افکارم تکان می‌دهم و از اتاق خارج می‌شوم. حوریا همچنان روی کاناپه دراز کشیده و طوری نفس‌های سنگین می‌کشد که گویا صد سال است به خواب رفته.
با زانو ضربه‌ای به سرش میزنم که درجا صدای جیغش بلند می‌شود:
--گوج(احمق) نمی‌بینی خوابم؟

پوزخندی میزنم و می‌گویم:
-هِزگِر(پاشو) میخوام بشینم.
--این همه مبل...برو یه جا دیگه بشین.
نوچی می‌کنم و ابرو بالا می‌اندازم:
-دوست دارم اینجا بشینم!
همانطور که زیرلبی روحِ عمه‌ام را مورد عنایت قرار می‌دهد، می‌نشیند و من هم خود را به او می‌چسبانم.
بی تعارف سر روی شانه ام می گذارد و من چپ چپی نثار ِ موهای روشنش می‌کنم...آه که از این لوس بازی‌ها متنفرم.

--مُخوای چه بکنی؟
-فردا میرم تو آموزشگاه‌ها دنبال کار تا این چند وقتی که اینجام از گشنگی نَمیرم. تو هم یا از بابا جونت پول بگیر یا برو سرِ کار چون همه چی نصف نصفه!
با نوک انگشتانش ضربه‌ای به ساق دستم می‌زند و حرصی پاسخ می‌دهد:
--تو نمی‌خواد بترسی خسیس خانم! من یه گوهی می‌خورم.
سر به معنای مثبت تکان میدهم و این بار پوزخندم صدا دار است:
-نوش جان!

--ولی من از این لحاظ نپرسیدم چه کار مُکُنی...از اون یکی لحاظ پرسیدم.
عنق می‌شوم و از همین دست و پا شکسته حرف زدن‌هایش می‌فهمم منظورش چیست.
-منتظر جنابعالی ام! هروقت آمار یارو رو کامل درآوردی...منم کارم و شروع مُکنم.
*****

تهران از چیزی که فکر می‌کردم، شلوغ تر و آلوده تر است.
از هزارمین آموزشگاهی که امروز برای استخدام شدن سر زده‌ام، خارج می‌شوم و دستی به پیشانی ِ عرق کرده‌ام می‌کشم. کار پیدا کردن چقدر سخت شده! من سال‌ها بود که در یک آموزشگاه تدریس زبان انگلیسی کار می‌کردم و از وضع بیکاری و کمبود ِ کار خبر نداشته‌ام.
به تهران آمده‌ام تا دردهای خود را تسکین دهم اما...گویی به دردهایم چیزهایی درحال ِ اضافه شدن است.

عقربه‌های ساعت مچی‌ام ساعت شش غروب را نشان می‌دهند و آن روی کلافه و خسته‌ام اعلام حضور می کند. انگار برای امروز کافی ست!