دیاستومی

نسخه نمونه پارت 10 از 19 (از کل 186)
تقریبا فریاد می‌زنم:
-چــــــی؟ جمع کن بینم گمال!(سگ) یک ساعت به یک ساعت جامان عوض میشه.
عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و من با نوک انگشتانم به شانه‌اش ضربه می‌زنم:
-هوی! حوری با تو بودم.
خودش را به خواب می‌زند و من کلافه از گرمای تابستان، خود را با دست باد می‌زنم و کولر را برای مصرف ِ کمتر بنزین روشن نمی‌کنم.
*********

در پارکینگ آپارتمان را با ریموت باز می‌کند و من همانطور که چشم‌هایم برای آنالیز آپارتمان بابای حوریا بازیگوشی می‌کنند، ماشین را پارک می‌کنم.
قفل فرمان که دست می‌گیرم، صدای خواب آلود و غرق در تمسخر ِ حوریا بلند می‌شود:
--کُرَه کی به این ماشین قراضه‌ات نگاه مُکُنه آخه. اونم تو پارکینگ!
تابی به ابروهایم داده و بی آن که نیم نگاهی خرجش کنم، پاسخ می‌دهم:
-همینه که هست.

دستش را به معنای خاک بر سرت در هوا تکان می‌دهد و پیاده می‌شود. من هم بعد از قفل و زنجیر کردن در و پنجره‌ی پراید دوست داشتنی‌ام، تصمیم به پیاده شدن می‌گیرم.
آپارتمان بسیار قدیمی است و به گفته‌ی حوریا، برای سال هایی‌ست که دبستانی بود.
می‌توانستم خیلی راحت در یکی از خانه‌های ویلایی بابا جانم ساکن شوم و از سونا و جکوزی‌اش لذت ببرم؛ اما پدرم که این لطف‌ها را در حق دختری که هیچ وقت برایش خواستنی نبود، نمی‌کند.

نفسی آه مانند می‌کشم و به دنبال حوریا تا طبقه چهارم که آخرین طبقه‌ست، پله طی می‌کنم. مقابل در ِ قهوه‌ای رنگی می‌ایستیم و من نفس‌زنان خم می‌شوم و دست روی زانوهایم می‌گذارم.
-طبقه قحط بود، بابات آمد آخریشِ گرفت؟
--اون موقع هی همینشم به زور گیر آوردیم.
می‌گوید و داخل می‌شود. من هم شروع به باز کردن بندهای کتونی‌‌ام می‌کنم. خانواده‌ی حوریا، سال‌ها پیش وضع مالی خوبی نداشتند؛ اما با فوت شدن پدربزرگش پول زیادی به جیب زدند و حالا پدرش تولیدی بزرگی از پوشاک دارد.

داخل ِ خانه از بیرون آن، خیلی بهتر و وسیله‌ها مدرن تر است.
-بابام داد وسیله‌های اینجارِ عوض کنن برای ما...خوب شده؛ نه؟
فقط سر به معنای مثبت تکان می‌دهم و در دل می‌گویم:
-بابات این همه پول داده وسیله عوض کرده، یهو پول می‌داد کلا خونه رو عوض می‌کرد دیگه!
خود را روی مبل سه نفره‌ی اناری رنگ می اندازد و همان طور که کش و قوسی به بدنش می‌دهد، می‌گوید:
--اتاق بزرگ تره برا منه‌ها...گفته باشم.

سر به معنای تاسف تکان می‌دهم و به سمت اتاق‌ها که انتهای ِ پذیرایی، در یک راهروی باریک قرار دارند می‌روم. درد ِ حوریا چیست و درد ِ من چیست!
وسایلم را در اتاقی که کوچک تر است می‌گذارم و چشم در اطراف می‌چرخانم...این اتاق حتی تخت هم ندارد. فقط یک فرش و کمد دیواری! تنها پوئن مثبتش این است که تراس دارد.