با هر قدمش كه به من نزديك ميشد بيشتر متوجه هيبتش ميشدم ترسيدم از هيكلش زيادي درشت بود قدش خيلي بلند بود چشماي مشكي مصمم و پر جذبش و يه بوي آشنا كه همراه خودش اورد داخل يه بوي تلخ و سرد به من رسيد و بالاسرم ايستاد كه نگاش نكردم و از ترسم چشمام رو بستم ميخواستم تا جايي كه ميتونم داد بزنم و جيغ بزنم و هرچي فوش بلدم بهش بدم صداي كشيده شدن پايه هاي صندلي رو اعصابم بود ديگه كابوس سه سالم رو ديده بودم سه سال عذابم داد... آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part43 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 لرزش دستام غير قابل كنترل بود از اين ضعف خودم داشت حالم به هم ميخورد ولي ترسي كه از اين مرد داشتم غير قابل كنترل بود صندلي رو گذاشت بغل تختم و روش نشست داشت به من نگاه ميكرد ولي من جرأت نداشتم بهش نگاه كنم اين چي ميخواست از من صداي بم و ترسناكش رو شنيدم _حرفي نداري؟ هيچي نگفتم انگار نطقم بسته شده بود ، لعنتي دستام بدجور ميلرزيد ميخواستم يه تبر بردارم و قطعشون كنم كه حال خراب و ترس من رو اينجوري به نمايش ندارند دستام رو به سختي مشت كردم ولي تاثيري روي لرزشم نداشت كه يهو دست گرم و بزرگي گذاشته شد روي دستم و محكم دستم رو فشرد بازم همون صداي بم و ترسناك _نلرز كاريت ندارم ، لعنتي ازم نترس! به حرفهاش پوز خندي زدم ، مرتيكه ي مريض رواني به من ميگه از من نترس ، اين عجل بالا سرمه كابوس ٣سالم بالا سرم ايستاده بعد من نترسم تمام قدرتم رو جمع كردم و دستم رو از زير دستاي عين سنگش كشيدم بيرون و با تنفر برگشتم سمتش و با صدايي كه به زور خودم شنيدمش گفتن _دستات رو به من نزن مردتيكه ي مريض رواني، آشغال بيشرف، مثل سنگ بهم نگاه كرد و چشماي مشكي و وحشتناكش رو دوخت به چشمام هيچ حسي تو صورتش مشخص نيست ميخوام داد بزنم اما گلوم خشكتر از اون چيزيه بتونم حتي يكم بلند حرف بزنم ولي صداي مصمم اون جاي صداي خشكيده ي من شنيده شد _مامان بابات اينجان، مجبور شدم بهشون خبر بدم چون من نسبتي باهات نداشتم ، يه جو ري صحنه سازي كردم كه نشون بده افتادي رو شيشه هاي شكسته ي حموم و دستت بريده شده انقدر مصمم و با تكبر و غرور حرف ميزد دهنم باز موند انگار اون كسي كه شاكي هست اونه، انگار كه منم ٣ساله زندگيشو زهر كردم ، وقتي سنگيني نگاهمو ديد صورتش رو برگردوند سمتم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part44 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 ازش ميترسيدم خيلي درشت بود حس ميكردم همينكه بخواد ميتونه گردنمو قطع كنه چشماشو به چشمام دوخت _پيش پدر مادرت حرفي نميزني در مورد غلطي كه ميخواستي بكني ،بعدش من و تو با هم حرف داريم تنها يك كلمه تو ذهنم داشت وول ميخورد، "پر رو"! وقتي ديدم اون اينجوري حرف ميزنه با اب دهنم يكم گلوم رو خيس كردم و با غضب نگاش كردم و چشمام رو دوختم به چشماش و با صدايي كه ميلرزيد لب زدم
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 25 از 32
(از کل 320)