هنوز ٢دقيقه از رفتن مرد ترسناك گذشته بود كه مامان و بابا اومدند داخل و شروع كردند به سرزنش كردن من بين همه ي حرفهاشون من سكوت كردم تا الان در مقابلش تنها بودم ميخواستم ادامه اش رو هم خودم تنهايي برم ، بالاتر از سياهي كه رنگي نيست هست؟ اون كه همه چيز منو گرفته، داشت زندگيم هم تموم ميشد حالا كه باز زنده شدم و الان ديگه ميدونم اون كسي كه اين بلا ها رو سرم آورده يه انسانه و ديگه ميتونم ببينمش آنچنان برام ترسناك نمونده... خونواده ي من جنبه ندارند بهشون بگم اگه بدونند ١٠٠٪ حمايتم نمي كنند سام راست ميگه حتماً مجبور ميشم باهاش ازدواج كنم كه البته اگه از زير دست شهرام و بابام زنده بمونم چقدر راحت مرد ترسناك براي من شد سام! اشتباه كردم از اولين روز اگه به خونوادم خبر ميدادم الان انقدر تنها نبودم... چرا انقدر حماقت كردم نهايتش من رو ميذاشتند خوابگاه يا اصلاً نميذاشتند درس بخونم ولي الان اين وضع من نبود مامان بابا حرف ميزدند و من تو افكارم غوطه ور بودم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part51 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 مامان بابا حرف ميزدند و من تو افكارم غوطه ور بودم حس بدي دارم، حس ضعف، حس شكست ، حس نا امني... حالم از حس هاي مزخرفي كه درگيرش بودم خراب ميشد ميخواستم همين الان برم و با اون مردك حرف بزنم ببينم من چيكارش كرده بودم ****** بالاخره مرخص شدم، شهرام احمق هم خودش رو رسونده بود انقدر گفت و گفت كه ديگه ميخواستم با اين حالم پاشم از پنجره خونه پرتش كنم پايين از سام مرد ترسناك هيچ خبري نبود، شبا خيلي وقتها با حس يه سايه بالا سرم تو اتاق بخش بيمارستان بيدار ميشدم ولي كسي دورو برم نبود انقدر ترس حضورش رو داشتم حتي تو خواب هام هم ولم نميكرد همش اون قيافه ي خشن و هيكل درشتش و اون چشمهاي سياه و ترسناكش ، ميومد جلو چشمام! اصلاً انگار مريض شده بودم ميترسيدم باز خونه رو تحت نشر داشته باشه و هنوز دوربينهاش تو خونه باشه در اتاقم باز شد و مامان اومد تو اتاقم و خواست لباسهاش رو عوض كنه كه يهو داد زدم _نه مامان اينجا نه برو تو حموم! مامان با تعجب نگام كرد _خوبي مامان جان؟ جلو دخترم ميخوام لباس عوض كنم ها! _ميدونم ولي تو حموم عوض كنيد نكنه يهو شهرام و بابا بيان تو اتاق _شيرين جان مامان خوبي؟ يكيش شوهرمه يكيش هم پسرمه ، راست ميگفت ، نفس عميقي كشيدم آخه چي ميگفتم ؟ ميگفتم يه مردك ترسناك كه كابوس ٣سالمه احتمال داره نگات كنه؟ آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part52 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 وقتي مامان قيافه ي من رو ديد بدون هيچ حرفي رفت سمت حموم نفس حبث شدم رو رها كردم خدا رو شكر رفت نميخوام مامانم رو هم رصد كنه! مامان از حموم اومد بيرون و چپ چپ نگام كرد _الان خيالت راحت شد؟ لبخند كم جوني زدم و اروم گفتم " مرسي" رفت سمت در كه يهو انگار چيزي يادش اومده باشه برگشت سمتم و از كشو كمد رو برو گوشيم رو در آورد
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 27 از 32
(از کل 320)