_آره تو منو رواني كردي سكوت كرد و چند نفس عميق كشيد _باشه حق با تواِ قول ميدم همين الان دوربين رو خاموش كنم ولي تو هم فردا بيا تا بيينمت هيچ حرفي نزدم و جوابي ندادم _باشه؟ اون كلمه ي باشه رو جوري با صلابت و محكم گفت كه يه جوري ترسيدم و يهو به خودم اومدم و سريع و درعين حال با صدايي آروم گفتم "باشه"! نفس عميقي كشيد و اروم گفت _از من نترس لعنتي نترس اشك تو چشمام جمع شد و سريع گوشي رو قطع كردم خودم رو رسوندم به حموم و تو ايينه به چشمام زل زدم كو اون شيرين ترم اول؟ كو؟ فردا ميرم و تكليفم رو با اين يارو مشخص ميكنم يا از اين زندگي بازم براي من خوش ميشه يا... "سام" گوشي رو قطع كردم و به فكر فرو رفتم ميخواستم كلم رو بكوبم به ديوار داشتم چيكار ميكردم با عزيزترين آدم زندگيم؟ كسي كه ميپرستمش از دست من ميخواد زنده نمونه با گوشي محكم كوبيدم تو سرم "احمق هيكلت بزرگ شده ولي بازم اندازه ي فندوق ميفهمي، احمق ،احمق، ديگه حق نداري اينجوري ادامه بدي آدم باش"... داشتم زير لب خودمو سرزنش ميكردم كه در اتاق به صدا در اومد حوصله ي كسي رو نداشتم آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part56 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 داشتم زير لب خودمو سرزنش ميكردم كه در اتاق به صدا در اومد حوصله ي كسي رو نداشتم جواب ندادم ولي در باز شد با عصبانيت سرم رو آوردم بالا ولي با ديدن شخص روبروم لبخند اومد رو لبم چقدر دلم براش تنگ شده بود لبخندي به روم زد و اومد سمتم و لپم رو بوسيد حس خوبي داشتم از اومدنش ازم دور شد كه تو چشمام نگاه كرد و آروم لب زد _سلام لبخندي به صورت مهربونش پاشيدم و از رو صندليم بلند شدم و رفتم روبروش خيلي بيشتر از خيلي دلم براش تنگ شده بود محكم بغلش كردم _سلام به روي ماهت، كاش ميگفتي ميومدم دنبالت فكر نميكردم به اين زودي بياي! +خواستم سورپرايزت كنم ازش دور شدمو صورتش رو بين دستام گرفتم و پيشونيش رو بوسيدم، دو سال بود كه تغيير كرده بود ياسر زندگي هممون رو تغيير داد، همه بعد از اون شب تغيير كرده بوديم _خوبي؟ لبخند خسته اي زد _هيچ وقت خوب نميشم ، ولي بهترم ! ميدونم دركش ميكردم، منم اگه وجود شيرين نبود هيچ وقت خوب نميشدم ، خيلي درد داشت خيلي ! همه زخمي بوديم، بد كرديم خيلي بد ! لبخندي زد، خيلي وقته لبخنداش تلخه نميدونم چيكار كنم ديگه اينجوري نبينمش اروم رو موهاش دست كشيدم كه بحث رو عوض كرد +مامان مريم چطوره؟ كلي دلم براش تنگ شده آدمای شرطی[12:56 24.12.18] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R #Part57 #آدماي_شرطي 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 لبخندي به روش زدم _خوبه اونم كلي دلش برات تنگ شده، همش اسم تو رو زبونشه وقتي بهش گفتم تصميم داري برگردي كلي ذوق كرد لبخندي زد و سرش رو انداخت پايين رو مبل چرم جلو ميزم نشت منم بغلش نشستم +شيرين چطوره، بالاخره حرفمو گوش دادي ؟ رفتي جلو! سرم رو تكون دادم
ادم های شرطی
نسخه نمونه
پارت 30 از 32
(از کل 320)