سرش را کج میکند و صدای شکستن قلنجش وهم انگیز است
-همین وسط از وسط جرت میدم...
مردک احمق به گریه می افتد
-خـ...ـانم تورو قران بچه دارم... زنم پا به ماهه بزار برم... تورو خدا
نوچی میکشد و کلافه میتوپد
-بگیرش ازین ** عوضیه
به طرف ماشین میرود.
مرد را سفت میچسبم صدایش را میشنوم از پشت سر
-تو ماشینشه... زبون ادمی زادی که حالیش نمیشه
خودش را تکان میدهد و به التماس می افتد
-تورو خدا... خانم ** خوردم... تورو قران... منو میکشن...
بیشتر به دیوار میچسبانمش
-پیدا کردیش رها؟
فریادم از زور حرص است...
حرصی ک این روز ها از آن مرد نفرت انگیز میخورم...
«فریان اصلان نسب»
مردی به شدت مرموز خونسرد...
-پیداش کردم...ایول!!
ولش که میکنم، با صورت به زمین میخورد.
به سمت رها میروم و برگه ها را از او میگیرم.
فلشی که در دست دارد توجهام را جب میکند
-این چیه؟
شانه ای بالا می اندازد
-چمیدونم روش نوشته مدرک.