_نونزدهم
ایستگاه را دور میزند و دستان لرزانم داشبرد را به چنگ میگیرد
و صدای فریادم است در اتاقک ماشین میپیچد
-گمش نکنی رها...
پایش را روی گاز میگذارد و فرمان را میپیچاند
-دِ یه دیقه اروم بگیر... پشه تو تنبونته مگه
لبم را میگزم و او شاهد بود.
شاهد قتل فرهاد اصلان نسب...
شاهد بی گناهی برادرم...
-اصن از کجا فهمیدی همین یاروعه؟
بدون نگاه کردن به او توضیح میدهم
-رفتم اونجا ک همون پسره رو کشتن... اینم اونجا بود. داشت با تلفن صحبت میکرد. میخواست یکیو لو بده، میگفت تمام مدارکا دستشه.
جلویش که میپیچد من را سمت در هول
-یالا پیاده شو تا نرفته
سریع پیاده میشوم و رها قفل فرمان به دست به طرفش میرود.
در ماشین را باز میکنم و پیاده کردن پسرک لاغر مردنی اصلا برایم دشواری نداشت
-ای... خانم چته، چیکار میکنی؟
کوچه خلوت بود و چه بهتر، کارم زودتر راه میافتاد.
دستش را میپیچانم و او را چفت دیوار میکنم.
فشاری به مچش می اورم و میغرم
-یالا، تمام اون مدارکارو میدی... وگرنه همینجا قبرتو میکنم... با همین دستام.
تقلا میکند و فریادش زیاد بلند نیست
-ولم کن زنیکه پتـ...
نطقش نصفه میماند.
تو دهنی که رها به او زد لالش میکن
-** خودتی مرتیکه بی ناموس... همین الان اون مدارکارو میاری برامون وگرنه...