سرپرست وحشی..😈🔥
#PART_2
همونجوری که تقلا میکرد از تو بغلم بیاد بیرون با تته پته میگه
_م س ؛؛ ت ی اره؟ میخوای زنگ بزنم نا ...
موهاش و آروم چنگ زدم
سرشو برگردوندم سمت خودم و از بالا به چشماش نگاه کردم
+حالم خوبه ، چیزی نخوردم قوربونت بشم ..یه بچه میخوام مامانش تو باشی... یه بچه بیاد توی شکمت بهترم میشم ..
سرمو فرو میبرم تو موهاش و نفس عمیق میکشم
صدام و آروم تر کردم
+ من الان هیچکس و نمیخوام... نازنین و نمیخوام ...فقط و فقط تو
بلاخره بغضی سعی میکرد پنهون کنه آشکار شد
ولی نزاشت سر باز کنه
گفت
_چی میگی عوضـ؛ـی؟ تو قیم منی! سرپرستمی...
بابامی..
با گفتن این حرفایی که خودم میدونستم بیشتر عصبی میشم
دندونام و به هم میسابم
+میخوام بابای بچه ات بشم! نمیخوام بابای تو باشم ، میخوام تو مال من بشی
بعد جلوی چشمای بهت زده اش خم میشم
آروم بوسه ای میزنم!
دستشو مشت میکنه و میکوبه بهم
ولی من حواسم فقط و فقط به اون طعم دیوونه کننده است
طولانی میشه که تازه یادم میوفته آسم داشت
بی میل ولش میکنم
بهش نگاه میکنم ..
دور چشماش و بینی کوچیکش قرمز شده
تا به خودم بیام دست کوچیکش روی صورتم کوبیده میشه
_عوضـ؛ـی
نیشخندی میزنم
سیلی زده بود؟
هرکی جای این دختر بود حکم مرگ خودش و امضا میکرد ولی این دختر
دختری که من قیمش بودم نه!