پارت چهارم: گذر از مرزها
جلسه با آقای هاشمی در اتاقی پرزرق و برق و سرد برگزار شد. مردی میانسال با نگاهی تیز و کنجکاو که هر لحظه احساس ناخوشایندی به پرنیا میداد. در طول جلسه، بارها سوالاتی را مطرح کرد که مرز بین بررسی کاری و فضولی شخصی را درمینوردید.
«خانم پرنیا، ظاهراً شما پیش از این در شرکت رقیب ما کار میکردید. چه چیزی شما را متقاعد کرد که به تیم ما بپیوندید؟»
پرنیا که حس میکرد این پرسش تلهای بیش نیست، پاسخی محتاطانه آماده کرد که بردیا ناگهان وارد گفتگو شد و با مهارتی تحسینبرانگیز، موضوع را به سمت نقاط قوت پروژه کشاند.
پس از پایان جلسه، در راه بازگشت به هتل، سکوت سنگینی بین آنها حاکم بود. سرانجام پرنیا سخن شکست: «از تو برای آنچه در جلسه رخ داد، سپاسگزارم.»
بردیا که غرق در افکار خود بود، تنها با سر تکان داد: «کاری نکردم. ما اکنون در یک قایق نشستهایم.»
شب، طوفانی سهمگین شهر را درنوردید. برق هتل قطع شد و تاریکی مطلق همه جا را فراگرفت. پرنیا که از کودکی از تاریکی هراس داشت، در اتاق خود به لرزه افتاد. صدای درگاهی که از شدت باد میلرزید، هر لحظه بلندتر میشد.
ناگهان صدای در به آرامی باز شد. بردیا با چراغ قوه ایستاده بود: «همه جای هتل تاریک است. من... مطمئن شدم که حالتان خوب باشد.»
در آن تاریکی، دیوارهای دفاعی هر دو نفر فرو ریخت. آن شب، در نور کم چراغ قوه، برای اولین بار مانند دو انسان معمولی با یکدیگر سخن گفتند. از رویاهایشان، از ترسهایشان، از دلیلی که هر دو را به این مسیر کشانده بود.
سحرگاه، وقتی خورشید طلوع کرد و برق بازگشت، هر دو میدانستند که چیزی بین آنها برای همیشه تغییر کرده است. پرنیا متوجه نگاه تازهای در چشمان بردیا شد و او نیز برای اولین بار، لبخندی واقعی را بر لبان پرنیا دید.
اما این آرامش دوام چندانی نداشت. وقتی برای ترک هتل آماده میشدند، تلفن بردیا زنگ خورد. پس از پایان تماس، چهرهاش رنگ پریده و جدی بود: «پرنیا، مشکل بزرگی پیش آمده. کسی اسناد محرمانه پروژه را به شرکت رقیب فروخته است. و همه شواهد... به سمت تو اشاره میکند.»