پارت سوم: سفر و رازها
هواپیما در میان ابرهای پنبهای گم شده بود. پرنیا به پنجره خیره شده بود و به این فکر میکرد که چطور در کمتر از چهلوهشت ساعت، زندگی حرفهایاش به این سرعت تغییر کرده بود. صدای بردیا که با آرامش در حال مطالعه گزارش پروژه بود، او را به خود آورد.
«اگر قرار باشد تمام مسیر را به پنجره خیره شوی، بهتر است وظایفت را به من بسپاری.»
پرنیا بدون آنکه به او نگاه کند، پاسخ داد: «نگران کارت باش. من به وظایفم کاملاً مسلطم.»
سکوت سنگینی فضای بین آنها را پر کرد. مهماندار سرو چای آورد. وقتی نوشیدنی را به بردیا داد، دستشان برای یک لحظه به هم برخورد کرد. یک جرقه. یک تماس ناخواسته اما پرحرارت. هر دو سریع خود را عقب کشیدند.
«ببخشید»، این را پرنیا در حالی گفت که صورتش را از او برگردانده بود.
«اتفاقی بود»،پاسخ بردیا کوتاه و بیاحساس بود.
وقتی به هتل رسیدند، دریافتند که به اشتباه فقط یک سوئیت برای آنان رزرو شده است. پرنیا اولین کسی بود که اعتراض کرد.
«این غیرممکن است! من چنین چیزی را نمیپذیرم.»
مدیر هتل با معذرتخواهی گفت: «متأسفانه به دلیل همایش بزرگ شهر، تمام اتاقها پر شده است. این سوئیت بزرگ است و دو اتاق خواب جداگانه دارد.»
بردیا که تا آن زمان ساکت بود، گفت: «مشکلی نیست. ما میپذیریم.»
وقتی تنها ماندند، پرنیا با خشم به او نگاه کرد: «چطور جرات کردی بدون مشورت با من تصمیم بگیری؟»
«چون انتخاب دیگری نداریم. فردا جلسه مهمی داریم و به استراحت نیاز داریم.»
سوئیت مجلل بود، اما فضای بین آنها همچنان سرد و یخزده بود. شب، پرنیا از شدت تشنگی از خواب بیدار شد. وقتی به آشپزخانه رفت، بردیا را پشت میز دید که در نور مهتاب، غرق در نگاه کردن به عکس قدیمی در موبایلش بود. چهرهاش در سکوت شب، دیگر آن مرد مغرور و خوددار همیشگی نبود. بلکه پر از اندوه و حسرتی عمیق به نظر میرسید.
پرنیا میخواست چیزی بگوید، اما زبانش بند آمد. در سکوت به اتاقش بازگشت. فردای آن روز، در راه جلسه، پرنیا پرسید: «دیشب... آن عکس کی بود؟»
بردیا ناگهان رنگ باخت و دیواری به مراتب محکمتر از قبل دور خود کشید: «این به تو مربوط نیست. بهتر است روی جلسه تمرکز کنیم.»
اما درست وقتی که میخواستند وارد سالن جلسه شوند، بردیا ناگهان دستش را روی بازوی پرنیا گذاشت و با صدایی که برای اولین بار رنگ و بوی نگرانی داشت، گفت: «این آقای هاشمی... همانقدر که ثروتمند است، خطرناک هم هست. مراقب حرفهایی که میزنی باش.»
این اولین هشدار بود. اولین نشانه که بردیا چیزی را میدانست که پرنیا از آن بیخبر بود. راز بزرگی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.