پارت پنجم:آزمون اعتماد
هوای داخل ماشین مانند یخ بود. پرنیا به بردیا خیره شده بود، با چشمانی گشاد شده از شوک و بیاعتمادی.
«چه گفتى؟!این حرف را بزن که دیگر تکرارش نکنى. من؟ من به شرکت خیانت کنم؟»
بردیا چهرهای سخت و جدی داشت.«تمام مدارک درست شده است. یک ایمیل از حساب تو به شرکت رقیب فرستاده شده که حاوی اطلاعات پروژه است.»
پرنیا احساس میکرد زمین زیر پایش خالی شده. «و تو... تو باور کردى؟ تو واقعاً فکر میکنى من توانایى انجام چنین کارى را دارم؟»
این سؤال در فضا معلق ماند. پاسخی که میداد میتوانست همه چیز را نابود کند یا نجات دهد.
بردیا برای لحظاتی طولانی به چشمان پرنیا خیره شد، گویی در جستجوی حقیقتی در عمق آن بود. سپس، آهسته و با قطعیت گفت: «نه. من باور نمىکنم.»
این دو کلمه، چون نوری در تاریکی بود. «اما باید ثابت کنیم که تو بیگناهی.»
سفر بازگشت به تهران، صحنه یک همکاری تازه بود. این بار نه برای پیشبرد یک پروژه، بلکه برای روشن کردن یک توطئه. در راه، پرنیا از بردیا پرسید: «چرا؟ چرا به من اعتماد کردى در حالی که همه شواهد بر ضد من بود؟»
بردیا خیره به جاده پاسخ داد: «دیشب... وقتی در تاریکی با هم سخن میگفتیم، چیزى در تو دیدم که در هیچ گزارش امنیتى پیدا نمىشود. شرافت.»
وقتی به تهران رسیدند، مستقیم به شرکت رفتند. در دفتر بردیا، او توضیح داد: «این یک نقشه از پیش طراحی شده است. کسی میخواهد هم پروژه را نابود کند و هم تو را از سر راه بردارد.»
پرنیا ناگهان به یاد چیزی افتاد: «یک هفته پیش، سیستم رایانه من برای بهروزرسانی بود. هر کسی میتوانست در آن زمان به حساب من دسترسی داشته باشد.»
با کنار هم گذاشتن قطعات پازل، نام یک نفر به عنوان مظنون اصلی بالا آمد: سامان، دستیار قدیمی بردیا که به تازگی از شرکت اخراج شده بود و کینه عمیقی از هر دوی آنها داشت.
وقتی در نهایت با سامان روبرو شدند، او با خندهای تلخ اعتراف کرد: «بله، من این کار را کردم. میخواستم ببینم این "تیم رویایی" چطور در برابر یک آزمایش واقعی دوام میآورد.»
حقیقت آشکار شد، اما تأثیر این ماجرا بر روابط آنها عمیقتر از هر چیزی بود که تصورش را میکردند.
در پایان روز، وقتی پرنیا و بردیا تنها در دفتر ماندند، او از بردیا تشکر کرد: «اگر تو نبودی... اگر تو به من اعتماد نمیکردی...»
بردیا در سکوت به او نگاه کرد. نگاهش دیگر سرد نبود، بلکه آکنده از گرمایی بود که هر دو آن را حس میکردند. «گاهی اوقات... خطرناکترین رقیب، میتواند تبدیل به مطمئنترین متحد شود.»
و در آن لحظه، هر دو فهمیدند که چیزی در قلبشان تغییر کرده است؛ چیزی که از مرز رقابت گذشته بود و به سرزمین ناشناخته عشق پا گذاشته بود.