رقبای خطرناک

صفحه 2 از 5
پارت دوم: همکاری اجباری

    

ساعت نه صبح دقیقاً، پرنیا پشت در دفتر بردیا ایستاده بود. نفسی عمیق کشید و در را گشود. دفتر او، درست همان‌گونه که می‌پنداشت، منظم و بی‌جان بود. بردیا پشت میز خود نشسته بود و با تمرکز به صفحه رایانه می‌نگریست.

«سروقت هستی. خوب است.» این را گفت بی‌آنکه حتی نگاهی به پرنیا اندازد.
پرنیا صندلی روبروی میز را کشید و نشست.«بیایید بی‌درنگ به سراغ اصل موضوع برویم.»

بردیا سرانجام سر بلند کرد. نگاه سرد و موشکافانه‌اش پرنیا را از سر تا پا برانداز کرد. «پذیرفتم. اما پیش از هر سخنی، باید یک موضوع را روشن کنیم. در اینجا یا من رهبری این تیم را بر دوش می‌گیرم، یا تو. ما نمی‌توانیم هر دو فرمانده باشیم.»

پرنیا در سینه‌اش آتش گرفت. «این پروژه، ایده نخستین من بود. پس طبیعی است که من هدایت آن را به عهده داشته باشم.»

بردیا تبسم کوچکی کرد، تبسمی که هرگز به چشمانش راه نیافت. «ایده‌ها ارزان هستند. اجرا و پول است که ارزش دارد. و من کسی هستم که بودجه این پروژه را تأمین کرده‌ام.»

دو جفت چشم که هر یک آکنده از آتش رقابت بود، برای لحظاتی طولانی به یکدیگر خیره شدند. گویی نبردی خاموش در آن فضای بسته در جریان بود.

سرانجام، پرنیا سخن شکست. «خیلی خوب. ما می‌توانیم مسئولیت‌ها را بخش‌بندی کنیم. تو در بخش مالی و ارتباط با سرمایه‌گذاران. من در بخش برنامه‌ریزی و پیاده‌سازی. اما در تصمیم‌های بزرگ، نظر هر دو ما باید شنیده شود.»

بردیا لحظه‌ای در این اندیشه فرورفت. «پذیرفتم. اما یک شرط دیگر هم دارم.» او برخاست و به پنجره نزدیک شد. «ما باید برای پیشبرد این پروژه، چند روزی را در سفر کاری به مشهد بگذرانیم. برای دیدار مستقیم با سرمایه‌گذار اصلی.»

این خبر چونان تازیانه‌ای بر روح پرنیا فرود آمد. سفر؟ با او؟

«آیا این... واقعاً لازم است؟»
«کاملاًضروری است.» بردیا رو به او کرد. «آقای هاشمی، سرمایه‌گذار اصلی، دوست دارد شرکایش را از نزدیک بشناسد. ما باید فردا عصر در آنجا باشیم.»

پرنیا می‌دانست که چاره‌ای ندارد. با اکراه همه‌چیز را پذیرفت. هنگامی که دفتر را ترک می‌کرد، بردیا او را صدا زد.

«پرنیا. فراموش نکن که این پروژه برای من نیز به اندازه تو اهمیت دارد. من اجازه نمی‌دهم هیچ چیز... و هیچ کس... آن را به خطر بیندازد.»

پرنیا برگشت و با ایستادگی تمام پاسخ داد: «من نیز دقیقاً همین را از تو می‌خواهم.»

و اینچنین، نبردی تازه آغاز شد. نبردی که این‌بار، می‌بایست در زمینی ناآشنا و در کنار یکدیگر به پیش برود. سفر به مشهد، نه تنها قرار بود سرمایه‌گذار را راضی کند، بلکه آزمونی بود برای اعتماد و احساساتی که هر دو سعی در انکار آن داشتند.