کلبه کتاب | دنیای کتاب و رمان و کتاب صوتی

جستجو در کلبه کتاب

رقبای خطرناک

نویسنده :

قیمت : 32000.00 تومان

رقبای خطرناک

پارت اول:برخورد
هوا که تاریک می‌شد، نور آبیِ پرده‌ی بزرگ، سایه‌های تیزی روی چهره‌ی حضار در جلسه می‌انداخت. پرنیا نفس عمیقی کشید و آخرین برگه از ارائه را نشان داد. «و این‌طور می‌توانیم سهم بازار را در سه ماههٔ آینده، دستِ کم پانزده درصد افزایش دهیم.»

سکوتی سنگین، فضای اتاق کنفرانس را انباشته کرد. سپس، صدای آهسته اما رسای مدیرعامل از انتهای میز برخاست: «طرحِ کلی جالبی است. اما فکر نمی‌کنی بودجه‌ای که درخواست کرده‌ای، کمی… بلندپروازانه باشد؟»

پرنیا خود را برای پاسخ آماده می‌کرد که نوایی آرام و مطمئن، از سمت چپش، رشتهٔ کلامش را پنبه کرد.

«متأسفانه باید هم‌نظر باشم.»
پرنیا نیاز نداشت برگردد تا بداند صدا از آنِکیست: بردیا. همان کسی که صندلی‌شان در این شرکت نوپا، تنها به فاصلهٔ یک راهرو بود، اما فاصلهٔ آرزوهایشان به درازای یک دریای بی‌کران.

بردیا ادامه داد: «بررسی‌های پرنیا محکم است، ولی بر پایهٔ آمارهای شش ماه گذشته، ریسک ناکامی این کمپین، از هفتاد درصد بیشتر است. من یک الگوی جایگزین دارم که با بودجه‌ای کمتر، بازدهی سریع‌تری دارد.»

پرنیا مشت‌هایش را زیر میز گره کرد. ناخن‌هایش بر کف دستش فرورفتند. باز هم او. باز هم همان مرد که موهای همیشه آراسته و پوشاک همیشه اتوکشیده‌اش، سنگری در برابر پیشرفت او بود.

مدیرعامل لبخند کوچکی زد. «خوب است. رقابت سازنده، موتور پیشرفت است. پیشنهاد می‌کنم شما دو نفر، روی «پروژهٔ عقاب» با هم همکاری کنید. پرنیا نقشهٔ اولیه را دارد و بردیا می‌تواند در بخش عملیاتی و اصلاحات کمک‌کار باشد.»

گویی بمبی در اتاق ترکیده بود. با هم کار کنند؟

پرنیا با دشواری خود را جمع و جور کرد. «آقای مهرابی، من مطمئنم می‌توانم—»

«تصمیم من نهایی است.» صدای مدیرعامل، پایانِ بحث بود. «پروژهٔ عقاب می‌تواند برگ برندهٔ ما برای جذب سرمایه‌گذار تازه باشد. من به همکاری شما دو نیاز دارم.»

جلسه که به پایان رسید، پرنیا در حالی که لوازمش را شتابان در کیفِ رایانه‌اش جا می‌داد، کوشید اتاق را ترک گوید.

«پرنیا.»
صدای بردیا را از پشت سر شنید.ایستاد، ولی برنگشت.

بردیا کنارش ایستاد. «به نظر می‌رسه هم‌تیمی شدیم.»
در چشمان خاکستری‌اش رگه‌ای از ریشخند بود.

پرنیا سرانجام چرخید و مستقیماً به چشمانش دوخت. «فقط برای مدت پروژه. موقتی.»
صدایش سردتر از آن بود که خود انتظار داشت.

بردیا خندید؛ خنده‌ای کم‌صدا که گویی تنها برای خودش بود. «حتماً. پس فردا صبح، جلسهٔ هماهنگی داریم. دفتر من، ساعت نه. سبقت نگیر.»

و پیش از آنکه پرنیا پاسخی دهد، چرخید و با گام‌های بلند و استوار، راهرو را درنوردید.

پرنیا به میزش خیره ماند. روی کنارهٔ میز، قاب عکس کوچکی از خودش و مادرش در روز پایانِ دانش‌آموزی بود. به خود قول داده بود در این شرکت پیشرفت کند. اکنون می‌بایست با بزرگ‌ترین سدِ راهش همکاری می‌کرد.

او به صفحهٔ رایانه‌اش خیره شد. نام کاربری بردیا در فهرست همکاران داخلی چشمک می‌زد. برایش پیامی فرستاد:

«پروژهٔ عقاب. من بخش پژوهشی را مدیریت می‌کنم. تو روی امور مالی تمرکز کن. پرنیا»

پاسخ کمتر از یک دقیقه بعد رسید:

«به وظایفت برس. بقیه با من. بردیا»

پرنیا با خشم از پنجرهٔ پیام بیرون آمد. مطمئن بود این همکاری به فاجعه‌ای تمام‌عیار بدل خواهد شد. آنچه نمی‌دانست این بود که این فاجعه، مسیر زندگی‌اش را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.