᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һ੮
سریع جواب دادم.
- هی آرتوش کجایی امروز چه شانسی اوردی، نبودم مزونت رو هوا بود.
- رو مخ زود خودتو برسون خونه، چاقو خورده حالش خوب نیست، خونهش پارتی گرفتن نمیتونم زنگ بزنم آمبولانس.
هول زده گفت:
- اوکی_اوکی.
- توروخدا زود بیا بیهوش شده.
...
تو بیمارستان بودم که پسره به سمتم اومد.
- چی شد؟ حالش خوبه؟
- اره خداراشکر، دوست دخترشی؟
- چییی؟ خدانکنه، زبونتو گاز بگیر.
خنده ای کرد.
- حدس میزدم دوست دخترش نباشی، آخه...
ابرویی بالا انداختم.
- آخه چی؟ تیپ و قیافم شبیه دخترای چندبار مصرف نیستش؟
نتونست جلوی خندشو بگیره.
- چند بار مصرف! چه باحالی دختر...
- همه میگن، حالا که حال دوستت خوبه من برم، دیر وقته خانوادم نگرانم میشن.
- عجب!
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
࿐