᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һο੮
- مش رجب، چیه؟
- یواشکی پارتی اومدی؟
- نخیرم، من اصلا نمیدونستم پارتی درکاره، فکر کردم یه مهمونی دخترونه ساده اس.
دستاش رو توی جیبش فرو کرد.
- حتما گول رفیق نابابت رو خوردی.
کاش رفیق بود اینقدر نمیسوختم.
اهانی که خداحافظی کردم و رفتم.
...
در خونه رو آروم باز کردم، خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود.
کفشامو بیرون اوردم و هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که صدای سوهان روحم بلند شد.
- تا این موقع شب کجا بودی؟
ابرویی بالا انداختم:
- چرا باید بهت جواب پس بدم؟ برو ببین دختر خودت کجاست!
پوزخندی زد.
- دختر من مثل تو نیست تو خیابونا ول بشه.
لبم رو کج کرد.
- عه چه جالب!
- با مادرت درست حرف بزن.
به بابا که دست به سینه ایستاده بود خیره شدم، مطمعنم باز مغزشو شستشو داده.
- اولا مامان مرده و هیچکس جاشو نمیگیره، دوما من خیابونی نیستم، با دخترت قرار بود یه جشن ساده بریم ولی سر از پارتی دراوردم.
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
࿐