᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һo੮
از تب زیادی عرق می کرد.
شالمم رو از کیفم بیرون کشیدم و وارد سرویس بهداشتیش شدم، باورم نمیشه از اتاق منم بزرگتره!
سری تکون دادم و پارچه رو زیر آب گرفتم و بیرون زدم.
کنارش نشستم و تا خواستم پارچه روی بدنش بکشم صداش در اومد.
- چ..چی کار...میکنی.
- خیلی رو مخمی، به اندازه کافی عصبی هستن، الانم که اینجام نمیخوام خونت گردنم بیوفته، ساکت شو بزار کارمو بکنم.
- حـ...یف حالم خوب نـ...نیست، وگرنه جـ...واب پرو بازی هات رو میدادم.
خندیدم.
- فعلا که چلاقی تا اون موقع منم رفتم.
با زنگ خوردن گوشیش گفت:
- درش بـ....یار.
دست تو جیبش تنگش کردم که بیرون نمی اومد.
- یـ...االله دیگه.
حرصی از جیبش بیرون کشیدم.
رو مخ زنگ میزد.
کی به کی میگه رو مخ!
- این لبخند ملیحت برا چیه؟ کی زنگ زده؟
- رو مخ.
- اعصاب منو بهم نریز، کیه؟
یکی تو پیشونیم زدم.
- رو مخ، رو مخ زنگ زده.
- جو..جواب بده، بگو... حال.....
تکونش دادم.
- هی چت شد؟
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
࿐