᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һo੮
با درد و چشمای بسته غرید:
- چـ...چه غـ..لطی میکنی؟
- مثلا چی کار میتونم بکنم؟ داری از تب و خونریزی میمیری با این پارتی که راه انداختی آمبولانس هم نمیشه زنگ زد! پای پلیسو و وسط میکشه، باید خودم دست به کار بشم.
هیچی نگفت که سرم رو توی صورتش خم کرد.
- زنـدهاگ ا...
- از...جـلو...ی ص..ورتم گـ...مشو.
صاف نشستم و حرصی گفت:
- نترس نمیخورمت.
زخمش نیاز به بخیه داشت.
- ببینم نخ بخیه، بی حس کننده داری؟
انگاری اصلا بهم اعتماد نداشت.
- می...میخوای چه غل...طی کنی؟
- میخوام دهن تو رو بهم بدوزم.
عصبی از جام پاشدم.
- حقته همینجا ولت کنم بمیری.
چشمای خمارش رو باز کرد، به سختی نفس می کشید.
- چی کارت کنم؟
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
࿐