رمان زندان بان مجهول بخش دوم
صفحه 15 از 1082_ متاسفم_ تو مامان بابا داری؟_ دارمآه پر از حسرتی کشیدم و گفتم:_ خوشبحالت_ که پدر و مادر دارم؟_ اوهوم؛ تو که اونارو داری پس چرا تنها زندگی میکنی؟_ خب چون دیگه بزرگ شدم.. من چندساله که مستقل شدم_ من اگه جای تو بودم حتی یه لحظه...حتی یه ثانیه هم ازشون دور نمیموندمابروهاش توی هم گره خورد و دوباره سرد شد!_ تا وقتی جای کسی نبودی بجاش تصمیم نگیر_ من تصمیم نگرفتم نظر خودمو گفتم...اما حس میکنم انگار توهم با خانوادت مشکل داری درست حدس میزنم؟_یه جورایی!_خب تعریف کن منم بدونم!