رمان زندان بان مجهول بخش دوم

صفحه 14 از 1082

با این حرفش تمام توانم برای نگه داشتن اشکام از بین رفت و اشکام روی صورتم جاری شدن!
پدر و مادر! چه واژه ی عجیب و غریبی...

اگه پدر و مادر داشتم که وضعم این نبود!
اگه پدر و مادر داشتم که از درد بی کَسی به یه پسری که معلوم نیست کیه و چیه پناه نمیاوردم که!

_ با توام! میگم حتی پدر و مادرت؟
از پشت لایه ی اشکی که روی چشمام بود نگاهش کردم و گفتم:

_ پدر و مادر ندارم، قبلا گفتم که.. چندبار می پرسی؟
_  اوناچی؟ پدر ومادرت کجا هستن؟
_ فوت شدن، وقتی خیلی بچه بودم فوت شدن

نگاهش دوباره رنگ غم گرفت و گفت: