رمان زندان بان مجهول بخش دوم
صفحه 16 از 1082_ تعریفی نیست.. در همین حد بدون که رابطه ای باهاشون ندارمبا تعجب نگاهش کردم و گفتم:_ یعنی قهری باهاشون؟دوباره لبخندی هرچند کمرنگ روی لبهاش نشست؛ انگشتش رو تا نزدیکی دماغم آورد اما قبل از اینکه کاری کنه،دستش رو سریع عقب کشید و با جدیت گفت:_ تقریبا_ میخواستی چیکار کنی؟_ هیچی.._ دستتو چرا جلو آوردی پس؟_ میخواستم دماغتو فشار بدم_ چرا؟_ چون یه لحظه مثل این دختربچه های مظلوم شدیاخم کردم و با حرص گفتم: