_ من ناراحت نیستم
_ کاملا مشخصه! داری از خوشحالی غش میکنی
_ هِر هِر هِر
_ بگو ببینم اون خانم کی بود؟
نگاهم رو ازش گرفتم و آروم گفتم:
_ عمم بود، عمه ی بزرگم
_عمت؟ پس چرا از دستش فرار کردی؟
تو که به من گفتی تو تهران کسی رو نداری؟
تو که گفتی هیچکسو نداری کلاً؟
سعی کردم بغضم رو قورت بدم اما نتونستم! جاش رو بدجوری توی گلوم محکم کرده بود!
_ من دراصل هیچکس رو ندارم، اونا که خانواده حساب نمیشن! کسایی که بهت مثل یه حیوون...مثل یه خدمتکار...مثل یه آدم ناچیز نگاه میکنن که خانواده نیستن!
_ کی بهت اینطوری نگاه کرده؟ چرا نصفه ونیمه حرف میزنی خب بگو منم بدونم چی به چیه!
_ همشون! بلااستثنا....
_ حتی پدر و مادرت؟