°
صورت امیرعلی پشت اشکام برام تار شد اما نگرانیش رو هنوز واضح میدیدم
_ اون...
نمیتونستم حرف بزنم! نمیتونستم از تارهای صوتی لعنتیم کار بکشم! انگار که بغضم پیچیده شده بود دورشون و اجازه نمیداد کار کنن...
_ آروم باش عزیزم، اول آروم باش بعد حرف بزن
لبهام رو برچیدم و با بغض و غم گفتم:
_ نمی...نمیتونم
کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
_ میتونی، تو دختر قوی هستی خانم کوچولو
وسط بغض و ناراحتیم اخم کردم و گفتم:
_ من خانم کوچولو نیستم...
لبخند کمرنگی روی لبهاش نشست و گفت:
_ وسط ناراحتیت هم باید بحث کنی؟
قطره اشک مزاحمی که از گوشه ی چشمم پایین افتاد رو پاک کردم و گفتم: