دستانش میلرزید و پاهایش را مضطرب تکان میداد.
دستش را که از روی صورتش بر میدارد میترسم از چشمانی که دیگر هیچ سفیدی نداشت.
چه بلایی سرش آمده بود؟
-من نکشتمش
با بغض گفته بود...
با ترس لرز بیانش کرده بود...
باورش میکردم.
او را...
هم بازیکودکیم را...
حامی بچگیم را...
و برادرم را
-میدونم عزیزم... میدونم.
می ایستم و به اطراف نگاه میکنم
-کجا باید برم برای پرس و جو؟؟
از سربازی که کنار برادرم ایستاده میپرسم
-اونجان...سرهنگ افخم...
سرم را بر میگردانم.
مرد میانسالی که با اخم درحال صحبت با کسی است.
به سمتش میروم و بدون نفس میپرسم
-شاکیه داداشم کجاست؟؟
بی ادب شده ام و استرس تنها توجیهی است که میتوانم برایش بکنم.
نگاهی به من می اندازد و مهربان میگوید
-سلام دخترم... داداش شما کدومه؟
خجالت زده لب زیر دندان میبرم
-ببخشید... سلام... داداشم نوید جاهدی... میگن ادم کشته.
ابروهایش بالا میپرد و با تعجب به من خیرهام میشود.